استت سون - آمارگیر سایت و اپلیکیشن

بسم الله الرحمن الرحیم                                

مقدمه ای که باید قبل از شروع بحث آن را مرور کرد:                    

۱-عقائدی که در اینجا گرد آوری شده بر گرفته از نظرات علماءِ شیعه و کسانی است که در زمینه ی عقائد و کلام تخصص دارند و جمع آوری از قرآن و حدیث و بحوث عقلی شده است .

۲-در زمینه ی عقائد أساس بحث عقل است و برای محکم کاری و شاهد از قرآن و حدیث هم استفاده شده است ،چون کلام خدای متعال و کلام معصومین دقیق و راه گشاست و برای اینکه نظر اسلام و پیامبر اسلام و أهل بیت را جویا شویم باید از قرآن و روایات در این زمینه استفاده کرد .

۳-در بحث هایی که می شود سعی شده است که به عقائد فلاسفه و اختلاف آنها با علمائ شیعه که عقائد خود را بر گرفته از عقل و قران و حدیث می دانند اشاره نمود و تفاوت دو مکتب وحی و فلسفه را بیان کرد.

۴-گاهی ما دین را به دو بخش تقسیم می کنیم:

الف- اصول به معنای اعتقادات قلبی

ب- فروع به معنای احکام عملی

گفتار و نصیّ ازشارع وجود ندارد که اصول عقائد را منحصر به عدد خاصی بداند و این تقسیم که فعلأ وجود دارد و اصول را ۵ یا ۳ می داند ، یک اصطلاح تخصصی کلامی است .

اگر بنا باشد که اصول به معنای اعتقادات قلبی باشد ،شاید به بیشتر از ۵ هم برسد .ولی می توان گفت که ضروری ترین آنها که برگشت بقیه ی اصول به اینهاست ۵ می باشد .

تقسیم اصول دین به ۳ و مذهب به ۲ این هم پایه اساس ندارد و فقط یک اصطلاح برای بیان تقسیماتی است که پس از پیامبر اسلام در دین اسلام پدید آمد .

پس می توان گفت که اصول عقائد دین اسلام ۵ است و آن توحید است و عدل است وامامت است و معاد . که تمامی اصول دیگر به این ۵ اصل بر می گردد.

در نتیجه اگر مراد این باشد که فرق بین شیعه وطوائف دیگر را تعریف کنیم ،اصول دین ۳ است چون فقط شیعه ی أثنی عشری معتقد به امامت و عدل الهی است ،ولی اگر اصل وآنچه که عقل می پسندد و قران و روایات هم آن را تأیید می کنند را ملاک و قاعده بدانیم ،عدل وامامت هم جزءِ اصول دین است و اصول دین ۵ اصل می باشد.

۵-فرق بین عقائد و کلام چیست ؟

عقائد: همان بحث در مورد چیزهائی است که برمکلف واجب است که به آن معتقد باشد و ایمان بیاورد.

کلام : بحث و گفتگو با خصم و طرف مقابل برای اثبات اصول عقائد یا نفی آن می باشد.

لزوم بحث عقائد:

انسان که به اطراف خود می نگرد وجهانی پر از خلقت و عجائب را می بیند برایش یک سؤال پیش می آید که سازنده و مخترع این همه شگفتی کیست . آیا خودمان هستیم یا اتفاقأ خودش خودش را خلق کرده یا یک سازنده ی حکیم و عالم و دانا و قدرتمند آنها را ساخته و ایجاد کرده است.

این سؤال سبب بحث و جستجو در زمینه ی عقائد و خداشناسی است و وقتی به نتیجه رسیدیم ،سؤال می شود که هدف از این خلقت چه بوده است .

در اینجا پای عقل به وسط می آید .عقل باید جستجو کند ،بحث کند و یقین پیدا کند وبه نتیجه برسد .عقل باید عقائد انسان را تصیح کند.

علمای کلام برای اثبات وجوب تحقیق پیرامون مسائل اعتقادی به دو قاعدۀ عقلی تمسک کرده اند :

۱-وجوبِ دفع ضرر محتمل

۲-وجوبِ شکر مُنعِم

۱- هر انسان عاقلی اگر احتمال ضرری را در جایی بدهد از آن پرهیز می کند و از آن دوری می جوید .اگر گفتند در اتاقی عقرب یا ماری است ،انسان برای آنکه از خطر آن دور بماند وارد آن اتاق نمی شود .حتی اگر احتمال ضعیفی در جهت آن خطر بدهیم،ازآن دوری می جوییم ، مثلأ اگر بچه ای بیاید و از خطری بیرون ازمنزل یا محل کار صحبت کند وبگوید شیر درنده ای بیرون درب خانه یا محل کار ایستاده و منتظراست ، انسان احتیاط می کند و دقت می کند تا به سوی خطر نرود .

۱۲۴۰۰۰پیامبرآمده اند و همه به یک کلام از قیامت و اخرت و جهنم و بهشت صحبت کرده اند آیا به جا نیست انسان مقداری تأمل کند و احتیاط نماید و دفع ضرر محتمل کند.

۲-تمامی عقلاء معتقدند که اگر کسی نعمتی به انسان بکند و لطفی به او بنماید ،باید در مقام شکرش بر آمد . و ما با این همه نعمت هایی که در اطرافمان می بینیم از آسمان و زمین و خورشید وماه و ستاره گان و خوردنیها و آشامیدنیها و سلامت و امنیت و…همه وهمه نعمت هایی است که کسی به ما داده است.چون ما که به دنیا آمدیم این نعمت ها را در اطراف خود دیدیم و یافتیم پس باید به دنبال مُنعِم وخالقی بگردیم که ما را خلق کرده و این نعمت ها را به ما داده است ،او را بشناسیم و شکر او را بکنیم .

این وجوب( وجوب شکر مُنعِم )از احکام عقل عملی است و درست است که از احکام ضروری نیست و بیشتر حکم ارزشی میباشد و اعتباری است ، ولی آنطور هم که اعتباری محض باشد نیست و می شود به حکم اعتباری عقلی محض که در اصول به مستقلات عقلیه مشهور است ، آن را متصل کرد و در نتیجه درعلم کلام بنام احکام بدیهی عقلی نامیده می شود .

عقل:

أصل و مرجع در بحثهای عقائدی عقل است . چون بعضی ها عقل را ملاک دانسته اند و بعضی راه تجربی و بعضی راه نقلی را می روند .

راه نقلی نمی تواند اساس بحث ها ی عقائدی شود زیرا قول پیامبر مثلا نسبت به وجود خدا یا قول قرآن در مقابل مُلحد یا کسی که خدا را قبول ندارد و با او در بحث هستیم کمک به ما نمی کند چون برای او معتبر نیست و نیز با تجربه و آزمایش نمی توان ماوراء این جهان را یا خدا را اثبات کرد ، پس تنها راه عقل است که باقی می ماند و پس از استفاده از عقل ،از قران و روایات می توان استفاده ی شاهدی کرد یعنی برای مدعای خود شاهد آورد .

و حال که عقل پایه و اساس است ، یک وجوب عقلی در تدبیر و تعمق و تأمل در خلق و خالق بوجود می آید و این فطری است . پس رجوع به عقل و کمک و یاری جُستن از او واجب است تا انسان به یقین در عقائد برسد و از ظن و گمان دوری جوید .

لهذا تقلید در اصول عقائد صحیح نیست چون تقلید تنها برای انسان ظن و گمان بر صحّت درست می کند و این در اصول عقائد کافی نیست همچنانکه در فروع تقلید کافی است .

عقائد به معنای عقد القلب است یعنی قلب عمل می کند و به یقین می رسد نه عمل ذهنی وظنی چون ظن و تقلید ایمان و عقیده درست نمی کند.

پس عقل در حقیقت همان چیزی است که بررسی در خلق و معرفت خالق را واجب می سازد و آنچه قران در مورد معرفت خالق و خلق و انبیاء و اوصیا ء و… بیان نموده است احکام ارشادی است یعنی احکامی است که خدای متعال در جهت تأکید حکم عقل (حکمی که ما را به معرفت خالق رسانده ) آنها را بیان نموده است ،آن حکم عقلی که بوسیله ی فطرت شناخته شده است . در نتیجه آیات قران حکم عقلی فطری در لزوم بحث و جستجو کردن و رفتن در پیِ خالق وسپس اصول دیگر را تأکید می نماید و وجوب عقلی برای ما حجت است و مخالفت با آن عصیان ونا فرمانی است واین وجوب بوسیله ی فطرت شناخته می شود که هیچ انسانی از آن خالی نیست .

گاهی به این عقل عقل فطری می گوئیم وگاهی به ان عقل بدیهی و گاهی هم فطرت نام گذاری می شود .

پس عقل بدون استعانت وکمک از شرع وحکم شرع بخودی خود حکم به وجوب شکر منعم می کند (وکسی که این نعمت ها را به ما داده) و به وجوب عدم خیانت وعدم جنایت و عدم دروغ و وجوب شناخت خالق و…..

این حکم عقل به تمامی چیزهائی که ذکر شد همان علم وجدانی است و همان یقینی است که انسان در نفس خود می یابد .

پس اگر کسی سؤال کند که چه دلیلی برحکم عقل به وجوب احسان به والدین و پدر و مادر وجود دارد ، جواب این است که این همان حکمی است که هر انسانی در درون ونفس خود به صورت جزم ویقین و قطع به آن می رسد ، که علمای فن به آن علم وجدانی می گویند .

و معنای وجوب عقلی همان ادراک عقل در ضرورت معرفت ولزوم فکر و اجتهاد و تحقیق در اصول اعتقادات است .

مکتب عقل می گوید ما یک دسته قضایا داریم که در اثبات آنها نیازی به تجربه و استدلال نداریم که از انها تعبیر به قضایای ضروریه و بدیهیه می شود مثل الکُل اکبر من الجزء و استحاله ی اجتماع نقیضین.پس اصل ، تعقل است چون اگر عقل و نور عقل نبود هیچ حکم و قضییه ای قابل تصدیق نخواهد بود . لذا خدا هم در قران تأکید بر لزوم تعقل و تفکر می نماید : أَفَلا تعقلون ، أفلا تتفکرون .

اینکه صدفه و تصادف علت خلقت باشد با عقل جور در نمی آید چون عقل همچنان که خواهد آمد نظم را در این جهان مشاهده می کند و وجود نظم ناظمی عاقل عالم و حکیم را می طلبد . این یک مثال برای حکم عقل است . و مراد از عقل ، عقل فطری وسلیم و صحیح است نه ادراکات و توهمات ناقص .( یعنی بدیهیات عقلیه که آن را وجدان هم می گوییم) . این عقل احتیاج به استدلال های دقیق نداردهر کس در داخل خود آن را می یابد .یعنی مراد از عقل دریافت روشن بشر است که مطلب را می یابد که در حقیقت منشاء روشنی آن ، نوری است که خدای متعال آن را به انسان افاضه کرده وبوسیله ی آن حجت بر انسان ها تمام شده است .

پس از حکم عقل ، وحی به کمک انسان می آید و آن حکم عقلی فطری را تأکید می کند همین جا خوب است اشاره ای به فرق بین فلسفه و کلام بنماییم وآن این است که کلام از عقل استفاده می کند و با توجه به وحی و جهات شرعی مسائل را بررسی می نماید حال آنکه فلسفه کاری به وحی ندارد و فقط و فقط از عقل استفاده می نماید.

در حالیکه ممکن است عقل و وهم در جایی مخلوط شوند و ما را به نتیجه نرسانند پس باید از وحی کمک گرفت . در جایی وحی می گوید داخل نشو و این راه را نرو و در این مساله تفکر و تحقیق نکن (مثلا ذات خدای متعال ) ولی فلسفه میگوید من بوسیله عقل می توانم این راه را بروم و در این باره هم تحقیق و تفکر کنم . که همین سبب انحراف خواهد شد .

پس عقل و وحی باید تعامل داشته باشند و هر دو منبع باشند تا انسان به نتیجه مطلوب برسد.

در نهج البلاغه حضرت امیر علیه السلام می فرماید که انبیاء آمده اند لیثیروا لهم دفائن العقول (آنچه که در عقل دفن شده و مخفی شده انبیاء تذکر دهند ).

گاهی دائره دائره تعبد است و عقل در آن راهی ندارد و گاهی عقل به تنهایی در آن حکم می کند و وحی آنرا تایید می نماید .

و گاهی هم اوهام خود را بجای عقل صحیح جا می زنند که باز وحی به کمک انسان می آید و او را از خطا و انحراف باز می دارد.

پس عقل + وحی کارگشای مسائل اعتقادی است .

 عقل چیست ؟     …… (عقل از دیدگاه قران وروایات )

در کتاب مرآة العقول شرح اصول کافی که علامه مجلسی این کتاب را شرح زده اند در کتاب عقل و جهل آمده :العقل هو تعقل الأشیاء و فهمها في أصل اللغة واصطلح فی أشیاءِ اُخری (عقل همان تعقل وفهم است و در چند چیز اصطلاح شده ):

-عقل : قوَه و نیرویی است برای خیر و شر و تمییز بین آنها که تکلیف و ثواب و عقاب مناط آن می باشد .

عقل : ملکه و حالتی است نفسانی که انسان را دعوت به خیر می کند و او را از شر دور می کند .

عقل: نیرویی است برای درک مجهولات جزئی وکلّی مانند نقیضان لا یجتمعان .

واما قرآن آیات بسیاری در دعوت به فکر واستفاده از دلیل وبرهان دارد :

قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین .(النمل :۴۶ )

أم اتخذوا من دونه آلهة قُل هاتوا برهانکم. (الأنبیاء :۲۴)

یا أیَها الناس قد جاءکم برهان من ربَکم . (النساء:۱۷۴)

أفلم تکونوا تعقلون . (یس :۶۲)

و یجعل الرجس علی الَذین لا یعقلون .(یونس :۱۰۰)

واز پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آمده :

استرشدوا العقل ترشدوا ولا تعصوه فتندموا . (البحار :۹۶:۱)

(از عقل راهنمایی بخواهید که او شما را راهنمایی می کند و با او مخالفت نکنید زیرا که پشیمان خواهید شد )

و از پیامبر است که فرمودند :إنما یدرک الخیر کلَه بالعقل .(تحف العقول:۵۴)

(همانا بدرستیکه تمامی خیر با عقل درک و فهمیده می شود )

وفرمودند:ولا دینَ لِمَن لا عقلَ له .(بحار الانوار :۱۵۸:۷۷)

(کسی که عقل ندارد و از آن استفاده نمی کند دین ندارد.)

و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده : العقل دلیل المؤمن (الکافی :ا:۲۵)

(عقل راهنمای مؤمن است )

واز امام علی علیه السلام روایت شده :

ألعقل شرعٌ من داخل والشرع عقلٌ مِن خارج .(مجمع البحرین :۴۲۵:۵ )

(عقل شرع است از داخل انسان و شرع عقل است از خارج انسان )

واز حضرت صادق علیه السلام در توحید مفضل روایت شده :

إن العقل یعرف الخالق من جهة توجب علیه الاقرار ،ولایعرفه بما یوجب له الاحاطة بصفته . (البحار :۱۴۷:۳)

(بدرستیکه عقل خالق را می شناسد به صورتی که به او اقرار می کند ولی این شناخت بصورتی نیست که بتواند بر صفاتش احاطه کند )

واز حضرت صادق علیه السلام روایت شده :

وکلٌ ما وقع فیِ الوهم فهو بخلافه .(البحار :۲۹۹:۳)

(وهر آنچه که در وهم و توهم انسان در مورد خدا بیاید پس او خلاف اوست)

واز حضرت باقر علیه السلام روایت شده :کلُ ما میز تموه بأوهامکم فیِ أدّقِ معانیه فهو مخلوق مثلکم مردودٌ الیکم .(ألأربعین :۱۷ شیخ بهائی)

(هر آنچه که با دقت در مورد ذات خدا با وهم وتوهم خود به آن برسید پس او مانند شما مخلوق است و به خودتان بر می گردد.)

 

نتیجه این می شود :که عقل کاری جز معرفت و شناخت خالقی توانا و دانا ندارد و این عقل را نباید با وهم و توهمات بشری مخلوط کرد.

فطرت چیست ؟

( شناخت فطری )

در بحث توحید و خداشناسی و در آیات و روایات آمده که توحید و خداشناسی فطری است و انسان فطرتاً خداشناس و خدا پرست است .

این فطرت و شناخت فطری خدای متعال چیست؟

سؤالی که مطرح می شود اینستکه اگر انسان فطرتاً خداشناس است دیگر چه نیازی به بحث و استدلال دارد.

امور فطری بگونه ای است که احتیاج به اکتساب ندارد و خود به خود درروح انسان است . ودر همه ی نوع بشر یکسان وجود دارد . در منطق بدیهیات ثانویه را به پنج قسم تقسیم می کنند که یک قسم فطریّات است وآن ألقضایا التی قیاساتها معها است . یعنی قضایائی که برای ثبوت محمول احتیاج به حدّ وسط دارد ولی حدّ وسط همیشه در ذهن حاضر است و محتاج به فکر واکتساب نیست . مثل اینکه می گوئیم عدد ۴ زوج است که ذهن هیچگاه عدد چهار را بدون زوجیت تصور نمی کند .

فطرت را به معنای بدیهیات اولیه ی عقل یعنی آنچه که عقل خود بخود آن را درک می کند هم می گویند .

حال باید پرسید که علم به وجود خدا از بدیهیات اولیه است؟

البته ممکن است که شناخت خدا بوسیله ی فطرت از بدیهیات اولیه باشد ، ولی چون این فطرت خاک گرفته و غباری شده است نیاز به شوک و تکان دادن آن هست ، تا تحرک پیدا کند و به وجود خدا اعتراف کند . لذا بعضی به مجرد رجوع به عقل یا به داخل خود به این اعتراف می رسند و بعضی احتیاج به دقت بیشتر ، رجوع بیشتر ویا احتیاج به کسانی دارند که از آنها و فطرت آنها غبار زدایی کنند که آنها همان پیامبران و أوصیاءِ آنها هستند .(انما بعثوا الأنبیاء لیثیروا لهم دفائن العقول)…..

در این مورد می توان به داستانی اشاره نمود ، که در روایت آمده که شخصی خدمت حضرت صادق علیه السلام آمده وعرض کرد : خدا را به من نشان بده ؛ حضرت فرمود :

آیا هیچوقت به دریا سفر کرده ای ؟ گفت آری .

حضرت فرمود : آیا شده که کشتی شما در میان امواج متلاطم دریا بشکند و مُشرف به غرق شدن بشوی ؟

عرض کرد : آری .

حضرت فرمود : در حالی که کشتی شکسته و افراد غرق شده و تو در دست امواج خروشان بودی به چه چیز امید داشتی . آنگاه به خود آمد که در دل خود ارتباط با یک قدرتی را درک میکرده است .این همان علم و عقل فطری است به وجود خدای قادر وتوانا . این علم هست ولی مستور است و مخفی .

پس انسانها متفاوت هستند . انسانهائی هستند که این نور فطرت در آنها قوی است و درخشندگی دارد و انسانهائی هم هستند که احتیاج به دادن آگاهی وهشدار دارند به عبارت دیگر ، خدای متعال در انسان نوری را آفریده که با آن نور خدای خود را درک می کند که گاه میشود که بعضی از مردم این نوردر دلشان ضعیف است و حجابهایی بر روی آن افتاده که مانع از آن میشود که به آن نور توجه پیدا کنند.

برهان های عقلی در اثبات وجود خدا

فطرت و رجوع به خود برای شناخت خدا گام نخست معرفت و خدا شناسی است و رتبه ی بالاتر و قدم دوّم استدلال عقلی و سپس رجوع به وحی است .

حال که قدم دوّم استدلال عقلی است به روش های دیگر شناخت خدا که کمی تفکر می خواهد می پردازیم .

۱- برهان نظم : تمامی هستی با نظم و آرایش خاصی در حرکت است و هر جا دستگاه منظمی هست در کنار آن عقل و عاقل و ناظم وجود دارد.

آیا می شود که یک انسان با شعور و یا طبیعت منظم ودقیق و پر تحرک میتواند بدون خالقی موجود عالم و حکیم و قادر پدید آمده باشد .خودش خود بخود یا از یک ماده ی نادان بوجود آمده باشد.

این همه آثار پر رمز و راز ومنظم که ما مشاهده می کنیم چگونه بوجود آمده است . خورشید و ماه و ستارگان و زمین و….در یک حرکت خاصی در جریان هستند و با یک نظم خاصی در یک مسیر خاصی در حرکت و حیات خود هستند ، این حقیقت چیست ؟   این نظم از کجا آمده ؟

مثلأ اگر جاذبه ای در زمین وجود نمی داشت ،اکنون وضع ما و تمامی پدیده ها ی موجود در زمین چگونه بود ؟

اگرزمین بدور خورشید نگردد و بایستد وضع زمین وپدیده هایی که درآن است چه می شود ؟ این جهان منظم مانند یک ساختمان ساخته شده که به بنّایی ماهر نیاز دارد ویا یک کتابِ نوشته شده و چاپ شده که حروفِ آن بوسیله ی دستگاه های دقیق چاپ بین دو جلد قرار گرفته به یک سازنده ی عالم و دانا و حکیم و قدرتمند و توانا و ماهر نیاز دارد و آن نمی تواند مخلوق خود او یا ماده ی بی شعوری باشد یا تصادفی بدون هیچ فاعل و خالق بوجود آمده باشند.

خدای متعال هم در سوره ی قمر آیه ی۴۹ چنین می فرماید:

إنّا کُلَّ شیئ ٍ خَلَقناه بقَدَر ( ما هر چیزی را با اندازه گیری معیّن آفریدیم )

و در سوره ی یس آیه ی ۴۰ می فرماید:

لأ الشمسُ یَنبَغی لها أن تُدرِک ألقَمَرَ ولاَ اللیل سابقُ النّهار و کلٌّ فی فلکٍ یَسبَحون

(نه خورشید به ماه می رسد و نه شب از روز پیشی می گیرد و هر یک در مدار شناورند )

کمی و اندکی به بدن خود وظرافت آن نگاه کنیم و کار قلب و جریان خون ودیگر دستگاه های بدن مثل مغز و سلسله أعصاب و… را بنگریم چه نتیجه ای می گیریم .این نظم در کار دستگاه های بدن از کجا آمده؟

پس این جهان منظم خودش ،خویشتن را نیافریده چون باید از قبل وجود داشته باشد تا بتواند به خود هستی دهد و اگر از قبل موجود باشد دیگر نیازی به بوجود آوردن خود ندارد .پس خود خودش را خلق نکرده و نیز به تصادف و یکدفعه با یک انفجار هم نمی تواند این خلقت عظیم و منظم بوجود آمده باشد پس نتیجه این می شود که خالقی دانا وتوانا و حکیم این خلقت را ایجاد کرده است.

۲- برهان نیاز و احتیاج : این دستگاه منظم در جهان هستی بوسیله ی وجودی غنی و بی نیاز وقادر طرّاحی شده . و فقری که ما داریم نمی تواند کار ساز باشد .همه ی موجودات مخلوق وحادث هستند و این حدوث یعنی نبودن و بود شدن خود دلیل است بر فقر و احتیاج و نیاز به یک خالق دانا و توانایی که غنی باشد و ازلی تا بتواند بدون نیاز به دیگری این خلق را خلق کرده باشد .

أزلیّت و أبدیّت

این خالق بی نیاز و غنی باید ازلی هم باشد ، چون اگر نبوده وسپس بود شده یعنی حدوث و حادث شدن ، خودِ این حدوث ، احتیاج به بود شدن را می رساند ،باید کسی او را خلق کند پس نمی تواند آفریدگار باشد و بالاخره این موجود بی نیاز (خالق) باید ازلی باشد یعنی اینطور نبوده که یک روز ایجاد شده باشد بلکه برای همیشه بوده و خواهد بود . موجود ازلی ابتدا ندارد و در نتیجه انتها و مرگی نخواهد داشت .

این مو جود ازلی باید نامحدود باشد چون محدودیت فقر می آورد و نیاز و خالق ِ ازلی باید غنی و بی نیاز باشد .

حتی ماده (در نظر مادیّون) هم نیازمند است . نیازمند حرکت و زمان و مکان و خالق ازلی مکان و زمان و حرکت ندارد ، حدوث ندارد.

موجود ازلی اگر زمان داشته باشد ، دیگر ازلی نیست ، چون زمان دلیل بر حدوث است و احتیاج ، زمان یعنی آغاز داشتن و ازلی آغاز ندارد ،چون در غیر این صورت محتاج به زمان می شود وازلی محتاج نیست .

و همچنین موجود ازلی مکان ندارد چون اگر مکان داشته باشد محتاج به مکان خواهد بودو ازلی محتاج نیست .

ماده که در آن حرکت هست و بدون حرکت موجودی مرده است ، به اضافه ی اینکه نیاز به حرکت دارد ، نیازمند دو بار مثبت و منفی است که بر اثر تضاد بین آن دو حرکت بوجود آید ، ماده اصولا ً نیازمند است و خالق نمی تواند نیازمند باشد .

اینکه ما نمی توانیم چنین موجود با عظمت ازلی وبی نیاز و قادرو توانا و دانا را درک کنیم دلیل بر عدم وجود آن نیست . ندیدن خدا (آن موجود ازلی ) و ندانستن اینکه ذات او چیست و چگونه است دلیل بر نبودن او نیست .

پس عقل این را می فهمد و اثبات می کند که در عالم هستی ، موجودی هست بی نیاز که برای وجود خودش احتیاج به هیچ چیز دیگر ندارد و همه ی موجودات نیازمند ، هستی ِ خودشان را از او دریافت می کنند.

عقل نمی تواند ذات این موجود بی نیاز را بفهمد و درک کند و حتی نمی تواند کُنه صفاتِ او را در یابد . صفات او را نمی توان با صفات خودمان مقایسه کنیم ، آن علمی که ما داریم با علم او ( مثلا ً ) فرق دارد ، قدرت او با قدرت ما تفاوت دارد و …. نباید خود و صفاتِ خود را با او مقایسه کنیم .علم و قدرت ما محدود و علم و قدرت او نا محدود است .

واجب الوجود و ممکن الوجود :

از کلام و صحبت گذشته چنین می توان نتیجه گرفته که:

هر معقولی یعنی آنچه در ذهن انسان تصور می شود اگر وجود را به آن نسبت دهیم از۳ حالت بیرون نیست :

۱-   واجب الوجود است لِذاته .

۲-   ممکن الوجود است لِذاته .

۳- ممتنع الوجود است لِذاته .

– واجب الوجود : یعنی ضروری الوجود یعنی موجودی که عدم آن امتناع دارد و ممکن نیست و اگر واجب الوجود لذاته باشد یعنی لِغیره نیست یعنی نیاز به موجود دیگری ندارد،غنی است و بی نیاز ، و آن موجود خالق قادر و داناست .

– ممکن الوجود : یعنی موجودی که وجود وعدمش تساوی داشته باشد و آن همه ی موجودات غیر از خالق بی نیاز و ازلی است .

– ممتنع الوجود : یعنی ضروری العدم یعنی چیزی که وجودش محال باشد مثل شریک الباری یا خدای دوّم و سوّم و…

از تقسیم بالا می شود استدلال عقلی وبرهان دیگری را برای اثبات خدا نتیجه گرفت :

تمامی ِ جهان یا خالق است و یا مخلوق و ثابت شد که چون نیازمند است مخلوق است ونبوده و سپس بود شده و موجود شده پس این جهان احتیاج به یک خالقی دارد چون محال است که این جهان خودش خود را بوجود آورده باشد یا إتفاقاً و یک مرتبه بدون علت و خالقی خلق شده باشد .

پس اگر موجود واجب الوجود لذاته باشد یعنی موجودی باشد که نیاز به دیگری در وجودش نداشته باشد ، آن خالق است ، خالق همه ی موجودات .

و اگر ممکن باشد وبوجود آمدنش یا نیامدنش تساوی داشته باشد ، پس احتیاج به موجود دیگری دارد که به او وجود دهد ، اگر آن موجودِ وجود دهنده ممکن ِ دیگری باشد مثل خودش ، پس در وجود خودش ، او هم نیاز به موجودِ دیگری دارد و همینطور تا جایی که به یک موجود واجب الوجود غنی بی نیاز برسیم که ازلی باشد و در وجود محتاج ِ دیگری نباشد.

ممکن الوجود بودن از راه های مختلفی که یکی از آنها حدوث است اثبات می شود . آن موجودی که حادث است ( نبوده وبود شده ) ممکن الوجود است ، و آن موجودی که حادث نیست و ازلی است و همیشه بوده واجب الوجود ( لذاته ) است.

این موجود واجب الوجود علمش و حیاتش و قدرتش عین ذاتش است ، دو چیز نیست و چند چیز نیست . نمی شود گفت خدا علم دارد یا قدرت دارد یا حیات دارد و ….. و نمی شود صفات ذاتی ِ او را از او جدا کنیم ، چون در این صورت که ذاتِ او وصفات مثل علم و قدرت به او اضافه و یا کم شوند پس باز او موجودی نیازمند می شود ، نیازمند به علم و قدرت .

پس در حقیقت این خدای خالق جهان و موجودات، قادر است و عالم است و همیشه زنده . قادر مطلق یا عالم مطلق یعنی ذات ِ خدای متعال ، ذات خدا چنین است که هم قادر است و هم عالم است یعنی در عین حال که قادر است عالم است وحَیّ .

یعنی خدای ِ خالق ِ ترکیب ندارد از دو چیز یا چند چیز تشکیل نشده ، چون اگر مرکب باشد محتاج است و محتاج خدا نیست . مرکب احتیاج به اجزای ترکیبی خود دارد .

خدا جسم نیست چون اگر جسم باشد احتیاج به اجزاءِ جسم خود دارد .و چون خدا جسم نیست قابل ِ مشاهده شدن نیست و صفات ِ دیگر اجسام را هم ندارد مثلأ حرکت ندارد و سکون ندارد چون حرکت و سکون از صفات ماده هستند مکان ندارد و زمان پذیر نیست چون ایندو نیز از صفات ماده هستند .

حال که بحث به اینجا رسید صفات ِ خدای متعال را باید بحث کنیم ولی قبل از آن خوب است نگاهی به قرآن و روایات داشته باشیم تا ببینیم بحوثِ عقلی ِ ما تا چه حد درست بوده است .

عین ذات خدای متعال و کُنه او به وهم و فکر و تفکر و حواس انسان قابل درک نیست و ذات مقدس او محیط است به تمامی مخلوقین یعنی احاطه ی کامل دارد بر تمامی ِ جهان و مخلوقات نمی توانند به او برسند ، پس مخلوق نمی تواند و نباید در مورد او تفکر کند و یا در مورد صفات او پر حرفی نماید .

پایین ترین و اولین درجه ی معرفت خالق پس از اثبات او بیرون بردن اوست از حدّ تعطیل و تشبیه ، یعنی اینکه خدایی نباشد و یا شبیه به مخلوقین باشد .

و امّا آیات و روایات و رجوع به آنها :

قال الله تعالی : «لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار»             (ألأنعام :۱۰۳)

« لیس کمثله شیئ و هو السمیع البصیر »               (الشوری:۴۲)

« سبحان ربّک ربّ العزة عمّا یصفون »              (الصافت:۱۸۰)

و در توحید صدوق از حضرت صادق علیه السلام روایت گشته :

« ألحمد لله الذی لا یحس ولا یجس و لا یُمس ولا یدرک بالحواس الخمس ولا َ یقع علیه الوهم ولا َ تصفه الألسن »                             ( توحید صدوق ـ باب توحید و نفی التشبیه :۵۹)

حضرت صادق فرمودند :

(حمد خدای را که حس نمی گردد و نبض و لمس نمی شود و با حواس پنجگانه درک نمی گردد و أوهام و أفکار نمی تواند ذاتِ او را درک کند و حقیقت او را بفهمد و زبان ها نمی توانند او را وصف کنند) .

ودر محاسن از حضرت صادق علیه السلام روایت شده :

« لم یکلّف الله العباد المعرفة ، ولم یجعل لهم الیها سبیلا »   (المحاسن ۹۸:۱ ـ باب المعرفة)

( خدای متعال تکلیف نکرده بندگان را تا نسبت به او معرفت پیدا کنند ( او را حقیقتاً و کامل بشناسند بلکه معرفت اجمالی کفایت می کند ، و

راهی برای معرفت بندگان قرار نداده .)

وعن أبی عبدالله علیه السلام قال:

« مَن شبّه الله بخلقه فهو مشرک ،انّ الله تبارک و تعالی لا یُشبه شیئاً و لایُشبهه شیئ ، و کلّ ما وقع فی الوهم فهو بخلافه »                       (التوحید : ۸۰ ـ باب التوحید و نفی التشبیه )

حضرت صادق فرمودند :

( هر کس که خدا را به خلقتش تشبیه کند پس او مشترک است ، بدرستیکه خدای متعال به چیزی شبیه نیست و چیزی هم شبیه اونیست ، و هر آنچه که در تصور انسان آید نسبت به او پس او به خلاف آن است )

و عن علّی ٍ علیه السلام :

« الحمدالله الذی لا من شیئ ٍ کان ولا مِن شیئ کوَّن ما قد کان …….. مباین لجمیع ما أحدث فی الصفات و ممتنع عن الادراک…… »         ( التوحید : ۶۹ ـ باب التوحید و نفی التشبیه )

از حضرت امیر علیه السلام روایت شده که فرمودند :

( حمد خدایی را که نه از چیزی خلق شده و نه از چیزی آنچه که بوجود آورده خلق کرده است ـ یعنی همه چیز را با اراده ی خود ایجاد کرده ـ خدایی که مباین است و اختلاف دارد با تمامی مخلوقاتی که آنها را حادث کرده در صفات و او ممتنع است ازادراک یعنی فهم و درک و قوه ی عقلیه ی ما او را نمی فهمد که چیست )

و عن أبی عبدالله علیه السلام :

« من عبدالله بالتوهُّم فقد کفر»                             (التوحید :۲۲۰ ـ باب أسماء الله )

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده :

( کسی که خدا را با توهّم ـ و فکر خود که چیزی در ذهن خود از او بسازد ـ بپرستد کافر گشته است )

و عن علّی ٍ علیه السلام :     « مَن تفکّر فی ِ ذات الله تزندق »                                 (خطبه ای که حضرتش پس از مرگ پیامبر به ۹ روز پس از جمع آوری قران خواند )

از حضرت علی علیه السلام روایت شده :

( کسی که در ذات خدا تفکر کند از ایمان خالی خواهد شد )

وعن علّی علیه السلام :   « من تفکّر فی ذات ِ الله ألحَد »       (غررالحکم ۲۰ : ۶۵۸ ـ فصل ۷۷ ج ۸۲۶)

از حضرت علی علیه السلام روایت شده :

( کسی که در ذات خدا تفکر کند مُلحد شده است )

و عن أبی جعفر علیه السلام :

« دَعوا التفکر فی الله فاِنّ التفکر فی الله لا یزید الا تیها »

(الوسائل :أبواب الأمر و النهی ۴۵۶:۶ )

از حضرت باقر علیه السلام روایت شده :

(تفکر در ذات خدا را رها کنید زیرا که تفکر در خدا چیزی غیر از گمراهی به شما نمی افزاید )

برخی از آیاتی که به برهان های عقلی و تفکر اشاره کرده است :

« هو الذی أنزل من السماءِ ماءً لکم منه شراب ومنه شجر فیه تُسیمون ینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الأعناب و من کلّ ِ الثمرات اِنّ فی ِ ذلک لآیة لقوم یتفکرون . و سخَّر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخّرات بأمره اِن ّفی ذلک لآیاتٍ لقوم یعقلون . ما ذرأَ لکم فی الأرض مختلفاً ألوانه اِنّ فی ذلک لآیة لقوم یذکّرون . وهوالذی سخّر البحرَ لِتأکلوا منه لحماً طریّاً و تستخرجوا منه حِلیة ً تلبسونها و تری الفلک مواخِر فیه و لِتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون .وألقی فی الأرض رواسی أن تمیدبکم و أنهاراً و سُبُلا ًلعلّکم تهتدون . و علاماتٍ وبالنجم هم یهتدون . أفَمَن یخلُق کمن لا یخلُق أفلا تذکّرون .» ( النحل ۱۰: ۱۷ )

« ألله الذی جعل لکم اللیل لتسکنوا فیه و النهار مبصراً انّ الله لذوفضلٍ علی الناس ولکن اکثرالناس لایشکرون »                                                               ( غافر ۶۱   )

« أللهُ الذی جعل لکم الأرض قراراً و السماء بناءً و صوَّرکم فأَحسن صَوَرَکُم و رَزَقکم من الطیبات ذلکم الله ربّکم فتبارک الله ربّ العالمین »                              ( غافر ۶۴   )

«هو الذی خلقکم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم یخرجکم طفلاً ثم لتبلغوا أشدّکم ثمّ لتکونوا شیوخاً و منکم من یُتوّفی من قبلُ ولتبلغوا أجلاً مسمّیً و لعلکم تعقلون» ( غافر۶۷ )

« وانزلنا من السماءِ ماءً بِقَدَر ٍفأسکنّاه فی الأرض و انا علی ذهابه لقادرون » (المؤمنون۱۸ )

« أًوَلم ینظروا فی ملکوت السموات و الأرض و ما خلق اللهُ من شیئ »     (ألاعراف ۸۵ )

برخی روایاتی که به صورت برهان های عقلی بیان شده اند :                      ۱- عن هشام بن الحکم أنه قال : کان من سؤال الزندیق الذی أتی أباعبدلله علیه السلام : ما الدلیل علی صانع العالَم ؟

فقال أبوعبدالله علیه السلام : وجود الأفاعیل الّتي دلّت علی إنّ صانعاً صَنَعَها ، ألاتری أنّک اِذا نظرت الی بناءٍ مشیّد مبني علمتَ أنّ له بانیاً و اِن کنتَ لم تَرَ الباني و لم تشاهده . قال : و ما هو ؟ قال علیه السلام :هو شیئٌ بخلاف الأشیاء . أرجع بقولي : شیئً الی اثباته و أنّه شیئً بحقیقة الشیئیّة ، غیرأنه لا جسم ولا صورة ، ولا یُحس ولا یجس ولا یُدرک بالحواس الخمس . لا تدرکه الأوهام ، ولا تنقصه الدهور ولا یغیّره الزمان .

قال السائل : فانّا لم نجِد موهوماً الا مخلوقاً.

قال أبوعبدلله علیه السلام : لو کان ذلک کما تقول لکان التوحید عنّا مرتفعا ً فانّا لم نکلّف أن نعتقد غیر موهوم ، لکنا نقول : کل موهوم بالحواس مدرک بها تحدّه الحواس ممثلاً فهو مخلوق ، و لابُدّ من اثبات صانع الأشیاء خارجاً من الجهتین المذمومتین : احداهما النفي اِذ کان النفي هو الابطال و العدم ، والجهة الثانیة ، التشبیه بصفة المخلوق الظاهر الترکیب و التألیف فلم یکن بدّ من اثبات الصانع ، لوجود المصنوعین والاضطرار منهم الیه.

{ بحارالأنوار۲۹:۳ (احتجاج و توحید)}

(هشام بن حکم نقل می کند که کسی که اعتقاد به خدا نداشت از حضرت صادق علیه السلام چنین سؤال نمود که دلیل بر صانع و خالق عالم چیست ؟

حضرت صادق علیه السلام فرمودند : وجود مخلوقات و موجوداتی که دلالت بر آن دارند که خالقی آنها را خلق کرده است ایا نمی بینی که تو وقتی به ساختمانی که ساخته شده است نگاه می کنی در می یابی که سازنده ای آن را ساخته است هر چند که تو سازنده ی آن را نمیبینی و مشاهده نمیکنی . و وقتی که دوباره او سوال نمود که سازنده ی این عالم کیست ؟ حضرتش جواب فرمود : او شیئي است بخلاف أشیاء دیگر . او شیئي است به حقیقت شیئیت ولی او جسم نیست و شکل و صورت ندارد و حس نمی شود و با حواس پنجگانه درک نمی گردد ، أفکار او را درک نمی کنند و گذشت زمانها از او کم نمی کنند و او را تغییر نمی دهند .

سؤال کننده سؤال می کند که همه ی موهومات و آنچه که در فکر ما می آید را مخلوق می دانیم .

و حضرت صادق علیه السلام می فرمایند : اگر آنچنان که تو می گویی باشد پس توحید و خدا شناسی بر ما واجب نخواهد بود زیرا که ما مکلّف نیستیم که به انچه که در وهم و تفکر ما نیست معتقد باشیم ولی ما چنین می گوییم هر موهوم و تفکر شده ای که با حواس درک می گردد و حواس ما آن را تحدید و تعریف می کند و برای آن مثال می آورد آن مخلوق است و نا چاریم که خالق و سازنده ای برای أشیاء داشته باشیم که دو جهت را نداشته باشد جهت اول نفی و نبود اوست زیرا که نفی یعنی باطل دانستن و منتفی بودن او و جهت دوم تشبیه با صفات مخلوقین که ترکیب آنها ظاهر است و از اجزاءِ مختلف تشکیل شده اند .

پس چاره ای نیست مگر اینکه یک خالقی داشته باشیم زیرا مصنوعات و مخلوقاتی داریم که به او احتیاج دارند .)

۲- وعن امیرالمؤمنین علیه السلام (في صفة خالق أصناف من الحیوان ):

ولو فکّروا في عظیم القدرة و جسیم النعمة لرجعوا الی الطریق و خافوا عذاب الحریق ، ولکن القلوب علیلة ، و البصائر مدخولة اَلا ینظرون الی صغیر ما خلق کیف أحکم خلقه و أعتقن ترکیبه و فلق له السمع و البصر، و سوّی له العظیم والبشر . . .                       { نهج البلاغه : الخطبة ۱۸۵ /البحار ۲۶:۳ }

(از حضرت علی علیه السلام روایت شده که فرمود : اگر فکر می کردند در قدرت بزرگی که می بینیم و نعمتهای بیشماری که در اطراف ماست حتماً به راه راست باز می گشتند و از عذاب سوزنده می ترسیدند ولی قلوب آنها بیمار است و بصیرت آنها آسیب دیده است.آیا نگاه نمی کنند به آن چیزهای کوچکی که او خلق کرده که چگونه او را خلق نموده و با ظرافت او را ترکیب کرده و برای او شنوائی و بینائی قرار داده و نیز استخوان و پوست برای او درست نموده . ..)

۳- ….أتی عبدالله الدیصانی أبا عبدالله علیه السلام فقال له : یا جعفر دلّني علی معبودی و لا تسألنی عن اسمي ، فقال له أبوعبدالله علیه السلام : ناولني یا غلام البیضة ، فنا وله ایّاها ،فقال له أبو عبدالله : هذا حصن مکنون له جلد غلیظ و تحت الجلد الغلیظ جلد رقیق ، و تحت الجلد الرقیق ذهبة مائعة و فضة ذائبة ، فلا الذهبة المائعة تختلط بالفضة الذائبة ، و لا الفضة الذائبة تختلط بالذهبة المائعة ، هي علی حالها لم یخرج منها مصلح فیخبر عن فسادها ، لا تدري للذکر خُلِقَت أم لِلاُنثی . ینفلق عن مثل ألوان الطواویس ، أتری لها مدبّراً ؟  فأطرق ملیّاً ثم قال : أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له ، أنّ محمداً عبده و رسوله و أنّک امام و حجة من الله علی خلقه ، و أنا تائب ممّا کنت فیه .     { البحار ۱۴۰:۴ _ التوحید }

(عبدالله دیصاني خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و به ایشان گفت ای جعفر مرا به معبودم هدایت نما و اسم مرا مپرس ( چون اسم او عبدالله و بنده ی خدا بود )

حضرت صادق علیه السلام فرمودند : ای پسر آن تخم مرغ را به من بده و آن پسر که آنجا ایستاده بود تخم مرغی به حضرت داد. سپس حضرت فرمودند ای دیصانی این تخم مرغ قطعه ی محکمی است که جلد و پوست غلیظی و محکمی دارد و زیر این جلد و پوست محکم یک پوست نازکی وجود دارد و زیر آن پوست نازک یک ماده ی مایع طلائی و یک ماده ی مایع نقره ای وجود دارد ولی هیچکدام از آنها به دیگری مخلوط نمی شود و هیچ مُخبری از او خارج نمی شود که از فساد و خرابی آن بگوید و هیچ کس نمی داند که این تخم مرغ برای مذکر شدن خلق شده یا مؤنث شدن .

پس آیا برای این پدیده مدبّر و خالقی وجود ندارد .

عبدالله دیصانی سر به زیر افکند و سپس گفت : أشهد أن لا اله الاّ الله وحده لا شریک له و أن محمداً عبده و رسوله و بدرستیکه تو امام و حجت خدا بر خلقش هستی و من توبه کننده و پشیمان از آنچه که در آن بوده ام هستم . )

و في احتجاج أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه مع انصاري . . . قال الجاثلیق : خبّرني عن الله تعالی أین هو الیوم ؟                                                 فقال علیه السلام : یا نصراني اِن الله تعالی یجل عن الأین و یتعالی عن المکان کان فیما لم یزل و لا مکان ، و هو الیوم علی ذلک ، لم یتغییر من حال الی حال.       فقال : أجل ، أحسنت أیّها العالم و أوجزت في الجواب . فخبّرني عن الله أمدرک بالحواس عندک فیسألک المسترشد في طلبه استعمال الحواس ، أم کیف طریق المعرفة به اِن لم یکن الأمر کذلک ؟       فقال أمیرالمؤمنین علیه السلام : تعالی الملک الجبار أن یوصف بمقدار أو تدرکه الحواس ، أو یقاس بالناس و الطریق الی معرفته صنائعه الباهرة للعقول الدالّة ذوی الاعتبار بما هو مشهود و معقول .

{ البحار : ۵۶:۱۰ / أمالي طوسی }

( در احتجاجات امیرالمؤمنین علیه السلام با نصاری آمده . . . جاثلیق چنین گفت : مرا خبر از خدا بده که او امروز کجاست ؟ حضرت فرمودند : ای نصرانی بدرستیکه خدای متعال بالاتر از آن است که در مکان قرار گیرد ، او از ازل و بی نهایت موجود بوده در حالی که مکانی وجود نداشته است ، وامروز هم او بر همان حالت می باشد و هیچ تغییری از حالتی به حالت دیگر در او به وجود نمی آید .

پس جاثلیق گفت أحسنت ای عالم که جواب را کامل دادی ، پس مرا خبربده که خدا با حواس درک می گردد در نزد تو چون شاید سؤال کننده ای که در طلب اوست بخواهد با حواس خود به او برسد و اگر چنین نباشد راه معرفت او چگونه است ؟

حضرت در جواب او فرمودند : خدای متعالی و برتر بالاتر از آنست که وصف به مقدار شود یا با حواس درک گردد یا با مردم و انسانها مقایسه شود . راه شناخت او ساخته های عظیمِ اوست که صاحبان عقل و فکر را به سوی آنچه مشهود و معقول و متصوّر است می کشاند .)

و عن الرضا صلوات الله علیه في خطبة :

بصُنع الله یُستدل علیه ، و بالعقول تعتقد معرفته و بالفطرة تثبت حجته .

{ البحار ۲۲۸:۴ / التوحید / العیون }

( حضرت رضا علیه السلام در خطبه ای فرمودند : با مصنوعات و مخلوقات خدا به او استدلال می شود و با عقول اعتقاد به شناخت او می شود و با فطرت دلائل وجود او ثابت می شود )

و عن علیٍّ علیه السلام في خطبةٍ :

دلیله آیاته و وجوده اثباته .             { البحار ۲۵۳:۴ / احتجاج }

( و حضرت علی علیه السلام در خطبه ای می فرمایند : دلیل بر او نشانه های اوست و وجود او اثباتِ اوست )

عقل و شناخت خدا :

اصل در معرفت خدا و خالق جهان از طریق اینست که بگوئیم که خدای متعال هیچ شباهتی با مخلوقین ندارد و ذاتش با ذاتِ مخلوقین و أوصاف او با أوصاف مخلوقین تفاوت و مباینت دارد .

پس اصل اینستکه او را از حدّ تعطیل و تشبیه خارج نمائیم یعنی اینکه خدائی نباشد یا این خدا شبیه به چیزی باشد هر دو باطل است .

عن أبي عبدالله علیه السلام قال : . . . أنّ المذهب الصحیح في التوحید ما نزل به القران من صفاتِ الله جلَّ وعزَّ ، فانفِ عن الله تعالی البطلان و التشبیه ، فلا نفیَ ولاتشبیهَ ، هو الله الثابت الموجود ، تعالی الله عمّا یصفه الواصفون ولا تعدوا القرآن فتضلوا بعد البیان .                               { الکافی : ۱۰۰:۱ }

( از حضرت صادق علیه السلام روایت گردیده که فرموند : . . . مکتب صحیح در توحید آن است که قرآن به آن اشاره می کند و آن راه شناخت صفاتِ خدای متعال است . پس از خدا عدم و تشبیه را نفی کن که تعطیل و تشبیه در خدای متعال راه ندارد و او خدای ثابتِ موجود است که از تمامی صفاتیِ که وصف کنندگان در مورد او می گویند مبرّی و متعال است . و از حدود قرآن تجاوز نکنید چرا که قرآن همه چیز را بیان نموده است .)

و عن عبد الرحمان بن أبي نجران، قال : سألت أبا جعفر علیه السلام عن التوحید ، فقلتُ : أتوهمّ شیئاً ؟ فقال : نعم ، غیر معقول ولامحدود ، فما وقع وهمک علیه من شیئ فهو بخلافه ، لایشبهه شیئ ولاتدرکه الأوهام . انّما یُتوهّم شیئ غیر معقول ولامحدود .                                                     { الکافی ۸۳:۱ }

( از عبد الرحمان بن أبي نجران روایت شده که می گوید از حضرت باقر علیه السلام در مورد توحید سؤال کردم و گفتم که در مورد خدا شیئیت صادق است .

حضرت فرمودند : بله او شیئ است که معقول و متصوّر نیست و محدود نمی باشد ، پس آنچه که در مورد او در وهم و فکر تو می آید او بخلافش می باشد ، به هیچ چیز شباهت ندارد و اَفکار او را درک نمی کنند . چگونه افکار او را درک کنند حال آنکه او خلاف آنچه که مردم تصوّر می کنند می باشد . بدرستی که چیزی تصور میشود که نه قابل تصور است نه محدود .)

و في توحید المفضل عن الصادق علیه السلام : إنّ العقل یعرف الخالق من جهة توجب علیه الاقرار، ولا یعرفه بما یوجب له الاحاطة بصفته . { البحار ۱۴۷:۳ }

(در توحید مفضل از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : عقل بخدا معرفت پیدا می کند بصورتی که به او اقرار می نماید ، ولی نمی تواند به او و صفاتِ او احاطه پیدا کند .)

و عن أبي عبدالله علیه السلام :

و کلُّ ما وقع في الوَهم فهو بخلافه .         {البحار ۲۹۹:۳ / التوحید }

( از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : هر آنچه که در ذهن در مورد او (خدا) می آید پس بدان که او بخلافش می باشد )

و في التوحید في ما عَرَض عبدالعظیم الحسني من دینه علی علیّ بن محمد الهادي علیه السلام :

اِنّ الله تبارک و تعالی واحد لیس کمثله شیئ . خارج عن الحدّین : حدّ الابطال و حدّ التشبیه ، و انّه لیس بجسم ولا صورة ، و لا عَرَض ولا جوهر ، بل هو مجسِّم الاجسام و مُصوِّر الصُوَر ، و خالق الأعراض والجواهر ، و ربّ کل شیئ و مالکه و جاعله و محدثه.                   {توحید صدوق : ۸۱ / بحار ۲۶۸:۳ }

(عبدالعظیم حسنی سلام الله علیه اعتقادات خود را به حضرت هادی علیه السلام عرضه داشتند که :

خدای تبارک و تعالی یک است و چیزی شبیه او نیست ، او خارج از دو حدّ ابطال و تشبیه است و خدا جسم و صورت نیست و عرض و جوهر نیست بلکه او اجسام را ساخته و به شکلها و صورتها شکل داده و خالق اعراض و جواهر است و ربّ و خالق همه چیز است و مالک و ایجاد کننده و خالقِ آنهاست .)

عن أمیرالمؤمنین علیه السلام في خطبته :

و توحیده تمییزه من خلقه ، و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عُزله .                                                                        {البحار ۲۵۳:۴ }

( از امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه ای آمده که فرمود : و توحید او به این است که او را از خلقش تمییز دهی و حکم تمییز به تباین صفتی او با مخلوقات است نه بینونت عُزلی که او از مخلوقاتش دور باشد .)

عن أبي عبدالله علیه السلام :                                                           اِنّ الله تبارک و تعالی خلوٌ من خلقه و خلقه خلوٌ منه . و کلّ ما وقع علیه اسمُ شیئٍ خلا الله عزوجل فهو مخلوق والله خالق کل شیئ تبارک الذی لیس کمثله شیئ .

{ البحار ۲۶۳:۳ }

(از حضرت صادق علیه السلام : خدای تبارک و تعالی از خلقش خالی است و خلقش از او خالی است یعنی آنچه را که او دارد خلقش ندارند . و هر آنچه غیر از خدا اسم شیئ بر او اطلاق شود مخلوق است و خدا خالق همه چیز است ، او برتر از همه چیز است و چیزی شبیه او نیست .)

عن أبي عبدالله علیه السلام :

من نظر في الله کیف هو هلک .                           { البحار ۲۶۵:۳ }

( از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : هر کس که تفکر کند که خدا چگونه است هلاک گشته است )

نتیجه :

پس باید از عقل در جهت اثبات خالق کمک گرفت . و با تفکر به نقص خود و احتیاج خود به یک خالق حکیم و قادر رسید .

شخصی از گمراهان به نزد حضرت رضا علیه السلام آمد و از خالق پرسید و گفت : فما الدلیل علیه ؟ دلیل بر او چیست ؟

قال أبوالحسن علیه السلام : اِنّي لما نظرتُ الی جسدی فلم یمکنّي فیه زیادةً ولا نقصان في العرض و الطول و دفع المکاره و جرّ المنفعةِ الیه علمتُ أنّ لهذا البنیان بانیاً فأقررتُ به .                                 { بحار الأنوار ۳۷:۳ }   (حضرت أبوالحسن الرضا علیه السلام فرمودند : من وقتی به جسم خود نگاه کرده دیدم که نمی توانم در آن زیاد یا کم کنم نه در عرض و نه در طول و نه در دور کردن سختیها و ناخوشنودیها و نیز در کسب و جلب منفعت به سوی جسم خودم ، پس دریافتم که این ساختمان یک سازنده ای دارد ( و اوست که این صفات را به من داده و مرا اداره می کند ) پس به او اقرار کردم و ایمان آوردم .

پس نگاه به اطراف و به نزدیکترین أشیاءِ نزدیک به خود یعنی خود و جسمِ ناتوان و فقیر خود می تواند ما را به نیاز به یک خالق غنی و بی نیاز و حکیم و توانا برساند .

 علم و قدرت دو صفتی که در خالق مشاهده می شوند :

با مشاهدهی مخلوقات و دیدن هر موجودی در اطرافِ خود و یا دیدن خود بدن انسان در می یابیم که نه تنها ما احتیاج به یک خالق داریم بلکه آن خالق باید عالم وقادر یعنی صاحب علم و قدرت باشد وگرنه نمی تواند چنین جهانی با این چنین ظرافتی را خلق کند .

عقل چنین می فهمد که یک قدرت عظیم بدون نهایت و یک علم بدون نهایت در پسِ این خلقت وجود دارد ، و این خلقت بزرگ با ضعف و ناتوانی نمی تواند ساخته شده باشد .

صفات خدای متعال

صفات خالق عالم و قادر به دو قسم تقسیم می شود :                               ۱-صفات ذات

۲- صفات فعل

در باره ی صفاتِ خدای متعال چنین تقسیم بندی کرده اند که بعضی از صفات مفارقت از ذاتِ او ندارند و بعضی گاهی به او نسبت داده می شوند و گاهی نمی شوند و نیز بعضی از صفات دیگر قابل نسبت دادن به خدای متعال نیستند .

در نتیجه ی این تقسیم بندی گفته شده صفات خدا چنین می شود :

صفاتِ ثبوتی             صفاتِ ذات

صفات خدا                                   صفاتِ فعل

صفاتِ سلبی

صفات ثبوتی : صفاتی هستند که برای خدا ثابت هستند یعنی به او می توان نسبت داد .

صفات سلبی : صفاتی هستند که نمی شود به خدا نسبت داد.

صفات ثبوتی بر دو قسمت است : صفاتِ ذات و صفاتِ فعل

صفات ذات : ممکن نیست آن صفات را در هر حالی از خدا سلب کرد.

صفاتِ فعل : گاهی آن صفات به او نسبت داده می شود و گاه نمی شود .

صفات ذاتی ۳ صفت هستند : علم – قدرت – حیات (عالمٌ – قادرٌ – حیٌ )

و تمامی صفات ثبوتی خدا به این ۳ بر می گردند مثل سمیع – بصیر و . . .

صفاتِ فعل تمامی صفاتی هستند که در فعلِ خدا ظاهر می شوندو اگر آن فعل را انجام ندهد آن صفت وجود ندارد .مثل خالقیت و رازقیت .

مراد از صفات الهی که عین ذات اوست این نیست که ذات و صفات دو چیزند که با هم متحد و یکی شده اند بلکه مراد این است که ذات أقدس الهی نائب مناب و قائم مقام همه ی صفات مذکور است و احتیاج به هیچ چیز زائد برخود ندارد.

مثلا ما در دانستن چیزها محتاجیم که صفتِ علم ، قائم به ذاتِ ما باشد تا بر ما ظاهر و منکشف شود و در توانائی بر امور محتاجیم به اینکه صفتِ قدرت به ذات ما قائم شود تا بتوانیم آن امور را به عمل آوریم . و اگر این صفات حاصل نشود چیزها بر ما منکشف نشود و توانائی حاصل نشود . هر چند که ذات موجود است ، ولی ذاتِ مقدس الهی ذاتی است بسیط و مجرّد که اصلاً در او شائبه ی ترکیب نیست . پس ذات مقدس خدا عین علم و عین قدرت است . صفاتِ ذات محال است که از ذات منفک شوند و انفکاکِ آنها از ذات باعث نقص است . ذات و صفات ذات دو چیز نیستند بلکه یک ذاتی است که عالمٌ و قادرٌ و حیٌ .

در صورتیکه صفات فعل مثل رازقیّت و خالقیّت عین ذات نیستند و می تواند عین ذاتِ خدا باشد ولی رزق ندهد و خلق نکند و ضرر ندارد که گاهی آن صفات از خدا صادر شود و گاهی صادر نشود و این حالت باعث نقص او نمی شود .

چون مثلا پیش از ایجاد جهان و . . . خدا قادر بر ایجاد او بود ولی ایجاد نکرده بود و خلق نکرده بود و وقتی خدای متعال اراده نمود جهان را خلق کرد و این باعثِ نقصِ او نمی شود . ولی خدایی که عالم نباشد و قادر نباشد و زنده نباشد خدا نیست و ناقص است .

امّا صفات سلبیه هفت صفت است که از اونفی می شود :

۱-خدا دو نیست یا بیشتر نیست .

۲- مرکب نیست .

۳- جسم نیست .

۴- عَرَض نیست .( چیزی که قائم به چیز دیگر شود )

۵- جوهر نیست . (چیزی که قائم به غیر نباشد ولی ممکن و ماده باشد مثل جسم و روح )

۶- محل حوادث نیست یعنی حالات مختلف ندارد .

۷- او در چیزی حلول نمی کند یا متحد با چیز دیگری نمی شود .

نفی تشبیه:

پس از نفی تعطیل و اینکه نمی شود جهان بدون صانع و خالق باشد و اثبات آن بوسیله ی عقل و نقل ، این مسئله به نظر عقل می رسد که این خدای توانا و دانا (قادر و عاقل یا حکیم ) نمی تواند وجودش از جنسِ وجود مخلوقات باشد و هیچ تشابه و سنخیتی یا شباهتی بین خالق و مخلوق وجود ندارد زیرا که خالق غنیّ مطلق و بی نیاز مطلق می باشد و مخلوق فقیر مطلق و نیاز مند مطلق می باشد .

پس عقل درک می کند که شباهتی بین خالق و مخلوق وهرچیز دیگری وجود ندارد و قرآن هم تذکر می دهد :

( الله الذي خلقکم من ضعفٍ ثمّ جَعَلَ من بعد ضعفٍ قوّة ثمّ جَعل من بعد قوّة ضعفاً و شیبة یخلُق ما یشاء و هو العلیم القدیر )         { روم :۵۴ }

و نیز می فرماید : و خُلق الانسان ضعیفاً.   { نساء :۲۸ }

و عن أبي عبدالله علیه السلام قال : مَن شَبَّهَ اللهَ بخلقه فهو مشرک اِنّ الله تبارک و تعالی لا یُشبِهُ شیئاً و لا یُشبِهُهُ شیئً و کلُّ ما وقعَ في الوهم فهو بخلافه .                                             { توحید صدوق : ۸۰ باب التوحید و نفی التشبیه }   ( حضرت صادق علیه السلام می فرمایند : هر کس پروردگار را به مخلوقاتش شبیه کند مُشرک است . پروردگار متعال به هیچ کس و هیچ چیز شبیه نیست و هیچ چیز نیز شبیه او نیست و هر آنچه که در وهم واقع شود بر خلاف اوست .)

وحدانیّت و یکتا بودن خدا :

نظم موجود در مخلوقات موجود در جهان و مصنوعات پروردگار و ارتباط آنها با یکدیگر عقلاً دلیل است بر وحدانیّت خدا و وحدت صانع چون اگر دو خالق در جهان وجود داشت پس حتماً یک تضاد و تناقضی در ساختار مخلوقات و جهان پدیدار بود و حال آن که چنین نیست و همین دلیل است بر وحدت صانع و خالق .

قرآن می فرماید : لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (انبیاء:۲۲)

و اگر خدای دیگری وجود داشت حتماً پیامبرانش را به سوی ما می فرستاد و حال آنکه تمامی پیامبران خبر از خدای واحد و احد داده اند.

آیه بالا بصورتی استدلال عقلی را بیان می کند که در آن می فرماید : خدا باید یکتا باشد و الا در غیر اینصورت فساد جهان و آفرینش پدید می آید چون خدای یکتا ، جهان را براساس یک نظم یکپارچه خلق کرده و اجزای آن پیوسته به هم است و به هم گره خورده است . این یکپارچگی و ارتباط پدیده ها به یکدیگر درست کار کردن زمین و آسمان و کهکشان هاست و دلالت بر ناظم واحد و پدیدآورنده واحد می کند و الا منجر به درست کار نکردن این دستگاه جهان می شد و به فساد می انجامید.

امیرالمومنین علیه السلام به امام حسن مجتبی می فرماید :

وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِیكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ .

(بدان ای فرزندم اگر پروردگار شریک می داشت هر آیینه رسولانش به سراغت می آمدند و آثار ملک و سلطنتش را می دیدی و صفات و افعالش را می شناختی)

عدل الهی :

یکی از مباحث اصول دین عدل است یعنی خدا ظالم نیست ، خدا به کسی ظلم نمی کند. اگر خدا عالم است و حکیم ، عالم مطلق و حکیم مطلق باید عادل مطلق هم باشد یعنی حکمت او اقتضا می کند که عادل باشد و اگر چنین نباشد پس حکیم نیست یعنی سفیه (نادان) است و این باطل است .

پس عقل حکم می کند به عدل خدا و عدل خدا اقتضا می کند که انسان مختار باشد و با اختیار خود راه زندگی کردن در دنیا را انتخاب نماید و براساس فعل و عمل در آخرت پاداش و جزا بگیرد.

یعنی اگر انسان اختیار داشت و جبر در کار نبود و راه غلط را رفته و در قیامت عقاب شد ، این نتیجه عدل خدا خواهد بود و الا اگر جبر در کار باشد و انسان مجبور به فعل حرام و گناه و رفتن راه بد بود و باز عقاب شد ، آنگاه دیگر عدلی در کار نخواهد بود و پس وقتی خدا عادل است که ما اختیار در افعال خود داشته باشیم و مجبورنباشیم .

کسانی که قائل به جبر هستند دو مشکل دارند : یکی اینکه با وجود جبر ، بعثت پیامبران بیهوده خواهد بود . دوم اینکه تکلیف بر بندگان لغو خواهد بود یعنی واجبان و محرمات و انجام عبادات برای بندگان چه اثرای خواهد داشت حال که همه مجبور به فعل خود هستند دیگر به پیامبران نیازی نیست و دیگر تکالیف معنی نمی دهد.

و از آن سو هم پاداش و عقاب در آخرت معنی نمی دهد و وقتی این بهشت و جهنم (پاداش و عقاب) معنی پیدا می کند که انسان با اختیار خود یکی را انتخاب کرده باشد .

بلی قدرت انسان و حیات انسان و سلامت انسان از خداست و اگر خدا قدرت ندهد و سلامت و حیات ندهد ، انسان نمی تواند اختیار کند ، لذا خدا گاهی افعال انسان را به خود نسبت می دهد. مثلاً می فرماید :

وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی (انفال ، ۲۷)

پس در حقیقت قدرت ما از خداست . اگر خدا قدرت ندهد ، فعلی از ما در کار نخواهد بود . ولی این دلیل نمی شود که چون قدرت ما از خداست ما در کارهایمان مجبور هستیم . اصل قدرت انسان از خداست ولی این انسان در بکارگیری این قدرت مختار است .

همینطور در بحث اختیار ، اختیار و اراده ی مَن فصل الخطاب و کارساز است و اگر اراده من نباشد کاری صورت نمی گیرد ولی همین اراده و اختیار که جزء قدرت های ماست از خداست . او این اراده و اختیار را به ما داده پس اصل قدرت ، اراده و اختیار از خداست و کاربرد آنها از ماست .

مطلب دیگر این است که اگر خدای متعال پاداش و عقوبت نداشته باشد و هر فردی در دنیا هر کاری بتواند انجام دهد و بازخواست نشود خلاف عدالت است و نظامی که خدای متعال بوجود آورده وایجاد کرده است ، بر پایه نظم و عدالت است و خدا چون کامل است ، عادل هم می باشد و خدای عادل هر که را به عملی که انجام می دهد پاداش یا عقاب می کند.

خدا در قرآن می فرماید : ” فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ، وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ” .

هر کس به اندازه کوچکی عمل خیر انجام دهد ، پاداش آنرا خواهد دید و هر کس به اندازه کوچکی عمل ناشایست انجام دهد عقاب آنرا خواهد دید.

قرآن و روایات معصومین در عدل الهی :

قال الله تعالی: فَمَا کَانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَـکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (توبه:۷۰)

و قال الله تعالی: إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً وَلكِنَّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (یونس :۴۴)

و قال الله تعالی: وَمَا ظَلَمَهُمُ الله ولكن أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (نحل :۳۳)

و قال الله تعالی: إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (نساء: ۴۰)

امام هادی علیه السلام می فرماید:

ومن ظلَّم ربه فقد كذب كتابه، ومن كذب كتابه لزمه (الكفر) بِإِجماع الامة

(بحارالانوار ۲۲:۵)

(کسی که به خدا نسبت ظلم بدهد ، به درستی که کتاب او را تکذیب کرده و کسی که کتاب او را تکذیب کند ، کافر است آن هم به اجماع امت)

حضرت رضا علیه السلام می فرماید:

الله أعدل من أن يجبر خلقه ثم يعذبهم

(بحارالانوار ۵۹:۵)

(خدا عادل تر از آن است که خلقش را مجبور به چیزی کند و سپس آنها را عذاب و عقوبت دهد)

 نبوّت :

پس از اثبات وجود خالقی یکتا ، این مطلب می آید که این خالق بدون دلیل این جهان و انسان را خلق نکرده است و هیچ امکانی برای ارتباط با آن خالق برای بشر وجود ندارد . پس عقل حکم می کند که این خالق یکتا باید خودش افرادی را برای شناساندن خویش و دادن دستورات به سوی بشر بفرستد والا العیاذ بالله این خالق سفیه خواهد بود و حال آنکه خدا عالِم و قادر حکیم مطلق است .

و همچنین مقتضای این حکمت الهی این است که راه کمال را به انسان نشان دهد راهی که با آن به سعادت ابدی برسد.

این بدان معنی است که بشر احتیاج به قانون دارد و برای زندگی خود و نیازمندی های خود نیازمند طرح جامعی است تا بهترین راه را به او نشان دهد و این قانون اگر از سوی خالقِ عالم و دانا و حکیم صادر شود ، او که به همه رمز و راز دنیا و بشر عالم است ، قانونی کامل و تام خواهد بود .

این قوانین بوسیله انبیاء به بشر ابلاغ می گردد تا راه سعادت و تکامل را بپیماید و در حقیقت خدا قوانین خود را در کتابهای آسمانی بیان نموده است .

در قرآن می فرماید :

إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ   (نساء : ۱۰۵)

(به درستی ما فرو فرستادیم به سوی تو قرآن را به راستی تا حکم کنی توبه آنچه خداوند ، دانا گردانیده تو را )

البته پیامبران الهی وظیفه بیداری فطرت انسانی و پاک کردن غبار از روی آن را نیز دارند و همچنین راه درست خداشناسی را به بشر نشان دهند و اختلاف بشر را در مورد خدا و دیگر مسائل پایان دهند.

خدا در قرآن می فرماید:

أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاس فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ  (بقره :۲۱۳)

(و خدا با پیامبران کتاب هدایت را فرستاد تا بین مردم در آنچه که اختلاف می کنند حکم کنند)

پیامبران وظیفه ارائه راه حق را دارند و نیز در مورد مسائل مورد اختلاف بیان حق را می کنند و حجت را به مردم نشان داده و تمام می کنند و این مردم هستند که مختار و آزادند تا این راه را بپذیرند یا نپذیرند.

لِّيَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ   (انفال ۴۳)

(حق تعالی چنین کرد تا آنکس که هلاک می شود پس از ارائه بینه و حکم باشد و آن کس که زنده می گردد و سعادتمند می شود پس از ارائه بینه و حکم باشد)

و این بدان معنی است که خدای متعال حجت را بر بشر تمام می کند.

و نیز اگر پیامبران از سوی خدا نمی آمدند رضاء و سخط الهی شناخته نمی شد یعنی بشر نمی دانست که چه چیزی را خدا دوست دارد و چه چیزی را نمی پسندد و در نتیجه خلاف عدالت بود که بشر را در قیامت به بهشت یا جهنم ببرد چون مورد اعتراض بشر قرار می گرفت که بدون ارائه راه چگونه باید عقاب شود.

همه این دلایل ضرورت بعثت و فرستادن اشخاصی (پیامبرانی) از سوی خدای متعال را ایجاب می کند تا راه را به بشر نشان دهند و آنچه را که خدا می خواهد به انسان ارائه کنند.

و این بیان حقیقت و نشان دادن راه به پیامبران خلاصه نمی گردد و تا اوصیاء آنان ادامه دارد زیرا که بشر همیشه نیاز به حقیقت و بیان راه درست دارد.

 معجزه و عصمت :

برای شناخت پیامبران و افراد فرستاده شده از سوی خدای متعال و برای اینکه انسان گرفتار افراد دروغگو و حقه باز نگردد ، دو نشانه برای پیامبران الهی قرار داده شده است .

۱- معجزه :

معجزه یا بیّنه همان مواردی هستند که بشر از ایجاد آنها عاجز و ناتوان است و پیامبران به اذن و اجازه خدای متعال قادر به ایجاد و ارائه آنها هستند .

پیامبران الهی با دادن این نشانه ها و معجزه ها خود را به بشر اثبات می کنند و سپس به مأموریت الهی می پردازند.

خدای متعال در قرآن به مسئله معجزه اشاره می نماید و می فرماید:               (و لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ)    اعراف :۱۰۱

(و پیامبران و رسولان آنها با بینات و معجزات به سوی آنها آمدند)

۲- عصمت :

عصمت یعنی حفظ و منع ، و در مورد پیامبران که باید معصوم باشند ، یعنی آنها از هر گونه گناه و معصیت و پلیدی مصون و محفوظ هستند . اگر پیامبران و فرستادگان معصوم از خطا و گناه و اشتباه و … نباشند ، و خود آلوده به این موارد باشند ، چگونه می توانند انسان ها را از خطا و گناه دور کنند و چگونه باید مردم به آنها اعتماد کنند.

پس باید این فرستادگان خودشان پاک باشند تا بتوانند مردم را به پاکی دعوت کنند و نیز انسان نمی تواند به دنبال کسی برود که خطاکار است و امکان اشتباه در او می باشد زیرا که اگر او اشتباه کند و اشتباه بگوید شاید راهنمایی او هم اشتباه باشد که در این صورت حق از باطل تشخیص داده نمی شود و گمراهی از بین نمی رود . پس باید راهنمای الهی معصوم و بدور از گناه و اشتباه باشد تا مردم در این راه و پیمودن آن اطمینان داشته باشند.

و در قرآن اطاعت از پیامبران در کنار اطاعت از خدا آمده همچنانکه اطاعت از اولوالامر در کنار اطاعت از پیامبران و خدا آمده پس وجه مشترکی باید در آنها وجود داشته باشد که بتوان از همه آنها اطاعت کرد و آن عصمت است .

در قرآن می فرماید: أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ   (نساء:۵۹)

(از خدا و پیامبر و اولی الامر (ائمه اطهار)اطاعت کنید)

اطاعت مطلق و در کنار اطاعت از خدا وقتی صحیح است که عصمت و دوری از خطا و لغزش وجود داشته باشد .

حضرت رضا علیه السلام در ضمن نامه ای به مأمون چنین نوشتند :

لا يَفْرِضُ اللهُ تَعَالَى طَاعَةَ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يُضِلُّهُمْ وَ يُغْوِيهِمْ وَ لا يَخْتَارُ لِرِسَالَتِهِ وَ لا يَصْطَفِي مِنْ عِبَادِهِ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَكْفُرُ بِهِ وَ بِعِبَادَتِهِ وَ يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ دُونَه‏.

(عیون الاخبار: ۲۶۷)

(خدای متعال و اجب نمی فرماید اطاعت از کسی که می داند او آنها را گمراه می کند و برای رسالت و پیامبری کسی را انتخاب نمی کند که می داند او به او کفر می ورزد و عبادت شیطان را می کند.)

اشکال در عصمت پیامبران :

شاید فردی شبهه و اشکالی بنماید که اگر پیامبران معصوم هستند و گناه نمی کنند پس چگونه مواردی در قرآن آمده که نسبت ذنب و گناه و … به آنها داده شده است.

برای فهم این موارد و کلاً فهم قرآن نباید از فکر و عقل خود کمک گرفت بلکه باید به سراغ معلمان قرآن رفت و از آنان یاری گرفت.

خدا در قرآن می فرماید : فَاسئَلوُ اَهلَ الذّکرِاِن کُنتُم مُؤمنین     (نحل :۴۳)

اگر شما چیزی را نمی دانید (و برای شما مبهم است )به اهل ذکر مراجعه کنید.

از حضرت صادق روایت گشته : الكتاب الذكر وأهله آل محمدّ (عليهم السلام)، أمر الله عز و جل بسؤالهم، ولم يأمر بسؤال الجهال ….

(کتاب ذکر است و اهل آن آل محمد صلی الله علیه و آله می باشند ، خدای متعال امر فرموده است به سؤال از آنها و امر نفرموده به سؤال از نادانان)

حضرت باقر علیه السلام در مورد حضرت أیوب می فرماید :

إِنَّ أَیُّوبَ ابْتُلِیَ سَبْعَ سِنِینَ مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ وَ إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ لَا یذنِبُونَ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا یذنِبُونَ وَ لَا یَزِیغُونَ وَ لَا یَرْتَکِبُونَ ذنْباً صَغِیراً وَ لَا کَبِیراً (بحارالانوار:۳۸۴:۱۲)

(به درستی که حضرت ایوب هفت سال به بلا گرفتار شد بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشد ، به درستی که انبیاء گناه نمی کنند چون ایشان معصوم و مطهرند و گناه نمی کنند و شک یا میل به باطل ندارند و مرتکب گناه صغیره یا کبیره نمی شوند)

یا در مورد حضرت آدم علیه السلام در قرآن آمده « وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى » (حضرت آدم عصیان کرد (در امری که ترکش اولی بود) پس بی بهره ماند از ثوابی که بر آن ترک اولی بود)   (طه:۱۲۱)

یا راجع به پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید:

إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ   (فتح:۱و۲)

(به درستی ما فتح کردیم برای تو فتحی ظاهر و آشکار تا اینکه خدا واضح و آشکار کند عدم گنه کاری شما را برای مشترکین در گذشته و آینده)

در این دو مورد حضرت رضا علیه السلام می فرمایند:

اما مورد اول (حضرت آدم):

ان الله تبارک و تعالی قال لآدم علیه السلام:

آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِين وَأَشَارَ لَهُمَا إِلَى شَجَرَةِ الْحِنْطَةِ (فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ) وَلَمْ يَقُلْ لَهُمَا لَا تَأْكُلَا مِن هذِهِ الشَّجَرَةِ وَلَا مِمَّا كَانَ مِنْ جِنْسِهَا ، فَلَمْ يَقْرَبَا تِلْكَ الشَّجَرَةَ وَإِنَّمَا أَكَلَا مِنْ غَيْرِهَا لِمَا أَنْ وَسْوَسَ الشَّيْطَانُ إِلَيْهِمَا وَقَالَ : «مَا نَهيكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ» وَإِنَّمَا نَهيكُمَا أَنْ تَقْرَبَا غَيْرَهَا وَلَمْ يَنْهَكُمَا عَنِ الْأَكْلِ مِنْهَا «إِلَا أَنْ تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ * وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ» وَلَمْ يَكُنْ آدَمُ وَحَوَّاءُ شَاهَدَا قَبْلَ ذَلِكَ مَنْ يَحْلِفُ بِاللَّهِ كَاذِباً، فَدَلاهُما بِغُرُورٍ فَأَكَلا مِنْهَا ثِقَةً بِيَمِينِهِ بِاللَّهِ . الخبر.   (بحار الانوار:۱۶۴:۱۱ ح۸)

به درستی خدای تبارک و تعالی به آدم علیه السلام فرمود :

(تو و همسرت در بهشت سکنی گزین و بخورید از آن بهشت و از میوه های آن خوردنی بسیار و از هر جا و هر زمانی که می خواهید و نزدیک این درخت نشوید و اشاره کرد به درخت گندم که اگر نزدیک شوید از جمله ستم کنندگان بر نفس خود خواهید بود و به آنها نگفت که از این درخت و هر درختی که از جنس آن است نخورید که در نتیجه آندو از غیر آن درخت مُشار الیها خوردند در آن زمان که شیطان آندو را وسوسه نمود و گفت : خدای شما از این درخت شما را نهی نکرده چون شبیه آن است و شما را از غیر آن نهی کرده و علت نهی هم آن است که اگر بخورید دو ملک می گردید و یا هردو مخلد در بهشت خواهید بود و برای آن دو قسم یاد کرد که من از خیرخواهان شما هستم و حضرت آدم و حوا تا قبل از آن زمان مشاهده نکرده بودند کسی را که به خدا قسم دروغ بخورد . پس فرود آورد شیطان ایشان را از آن منزل رفیع به سبب فریفتن ، پس آندو بزرگوار خوردند از آن شجره از باب اطمینان به قسم شیطان)

و اما مورد دوم که گناه حضرت رسول صلی الله علیه و آله باشد :

حضرت رضا علیه السلام فرمودند :

لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ لِأَنَّهُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ صَنَماً فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالدَّعْوَةِ إِلَى كَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ كَبُرَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ وَ عَظُمَ وَ قَالُوا أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْ‏ءٌ عُجابٌ. وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى‏ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْ‏ءٌ يُرادُ. ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ فَلَمَّا فَتَحَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نَبِيِّهِ مَكَّةَ قَالَ لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ بِدُعَائِكَ إِيَّاهُمْ إِلَى تَوْحِيدِ اللَّهِ فِيمَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ لِأَنَّ مُشْرِكِي مَكَّةَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَكَّةَ وَ مَنْ بَقِيَ مِنْهُمْ لَا يَقْدِرُ عَلَى إِنْكَارِ التَّوْحِيدِ عَلَيْهِ إِذَا دَعَى النَّاسَ إِلَيْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَيْهِم‏ .الخبر (بحارالانوار : ۸۳:۱۱)

(هیچ کس در نزد مشرکین مکه گنهکارتر از رسول خدا نبود و چون آنها ۳۶۰ بت را می پرستیدند پس زمانی که نبی الکرم ایشان را به کلمه اخلاص دعوت کرد بسیار برایشان به پیامبر اکرم خطاب شد به درستی که مکه را به دست حضرت فتح کرد. به پیامبر اکرم خطاب شد به درستی که ما فتح کردیم برای تو فتحی ظاهر و آشکار تا خدا بیامرزد برای تو گناهان گذشته و آینده ی تو را در نزد مشرکین مکه (آنها تو را گناهکار می دانستند) چون تو دعوت می کردی ایشان را به سوی توحید در گذشته و آینده بخاطر اینکه مشرکین مکه بعد از فتح عده زیادی از آنها اسلام آوردند و بعضی خارج شدند و کسانی که مانده بودند و اسلام نیاورده بودند قدرت بر انکار توحید علیه پیامبر را نداشتند زمانی که پیامبر مردم را به توحید دعوت می کرد سپس گناه مخالفت با بُت پرستی در نزد مشرکین مورد بخشش قرار گرفت با چیره شدن پیامبر بر آنها) .

 پیامبر آخرین و آخرین پیامبر:

پیامبر بزرگ اسلام محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله قرآن را به عنوان معجزه خود ارائه نمود هرچند معجزات پیامبران دیگر را هم دارا بود.

در قرآن می فرماید :

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَٰذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا     (اسراء:۸۸)

(بگو ای پیامبر اگر جن و انس جمع شوند تا بمانند این قرآن بیاورند مثل و مانند آنرا نمی توانند بیاورند هرچند آنها یار و مددکار یکدیگر باشند)

مهم ترین مسئله قرآن جهت علمی آنست که در قرآن تعبیر از حکمت و بیان و برهان شده است .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : الْقُرْآنُ هُدًی مِنَ الضَّلَالِ وَ تِبْيانٌ مِنَ الْعَمَي وَ اسْتِقَالَةٌ مِنَ الْعَثْرَةِ وَ نُورٌ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ ضِياءٌ مِنَ الْأَحْدَاثِ وَ عِصْمَةٌ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ رُشْدٌ مِنَ‏ الْغَوَايَةِ وَ بَيَانٌ مِنَ الْفِتَنِ وَ بَلَاغٌ مِنَ الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَ فِيهِ كَمَالُ دِينِكُمْ .

(بحارالانوار:۲۶:۸۹ ح۲۸)

حضرت پیامبر در معرفی قرآن می فرماید:

قرآن هدایت از گمراهی است و از کوری و نابینائی حفظ می کند و راه را واضح و آشکار بیان می کند . از لغرش ها جلوگیری می کند و نور در ظلمت است و روشنایی است در غمها و نگاهدارنده از هلاکت است و راهنمایی است در گمراهی و بیان است و راهنما در فتنه ها و شما را از دنیا به آخرت می رساند (سالم) و در آن کما دینتان است.

و حجت دوم خود پیامبر اسلام است که عظمت تمامی پیامبران را داراست و اخلاق را تکمیل می فرماید و علم را کامل می نماید.

حضرت عسگری علیه السلام در بیان این آیه که می فرماید:

فأتوا بسورة من مثله ، می فرماید : سورة من مثله أی من مثل محمد (صلى الله عليه وآله)، من مثل رجل منكم لا يقرء و لا يكتب و لم يدرس كتابا و لا اختلف الى عالم و لا تعلم من احد، و انتم تعرفونه فى اسفاره و فى حضره ، بقى كذلك اربعين سنة ثم اوتى جوامع العلم حتى علم علم الاولين والاخرين . فان كنتم فى ريب من هذه الايات (فاتوا) من مثل هذا الرجل بمثل هذا الكلام ليبين انه كاذب لان كل ما كان من عند غير الله فسيوجد له نظير فى سائر خلق الله   (البرهان : ۱۵۳:۱)

(حضرت عسگری می فرماید: بمانند محمد فردی از شما که نمی خواند و نمی نویسد و کتابی را درس نگرفته و رفت و آمد با عالمی نداشته و از کسی چیزی فرا نگرفته و شما خوب می دانید آنرا و او را می شناسید در سفر و در حضر که چهل سال چنین بود و سپس تمامی علم و کمال علم را آورد ، علم اولین و آخرین را که اگر در این آیات و معجزات شک دارید یک فرد و یک مرد بمانند او را بیاورید که بتواند کلامی به مانند کلامی که او آورده بیاورد تا روشن شود او دروغ می گوید . (همچنانکه فکر می کنید) زیرا که هرچه از غیر خدا باشد حتما شبیه او در باقی مردم پیدا می شود ).

امامت :

عقل چنین حکم می نماید که رئیس و بزرگ قبیله یا رئیس کشور جانشین داشته باشد تا کشور و محل حکمرانی بدون رهبر و رئیس نماند.

اگر کشور و قبیله حتی خانواده پس از رئیس احتیاج به جانشین دارد تا اداره کشور و قبیله و خانواده و … متوقف نگردد پس حتماً نبوت جانشینی دارد تا مردم پس از پیامبر رها نشوند و قوانین و احکام خود را از او بگیرند ، و این در تمامی پیامبران موجود بوده و همه آنها وصی و جانشین داشته اند.

پس مردم پس از پیامبر نمی توانند رها شوند و خود تنها راه را ادامه دهند چون این خلاف حکمت است .

بیان دین و حفظ دین از گمراهی ها و بدعتها وظیفه امام و جانشین و وصی پیامبر است .

از امام صادق علیه السلام هم روایت گشته که فرمود :

مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلّا وَ لِلّهِ فِيهَا الْحُجّةُ يُعَرّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ يَدْعُو النّاسَ إِلَى سَبِيلِ اللّهِ‏     (بحارالانوار :۵۶:۲۳ )

(دائماً و همیشه بر روی زمین حجت خدا هست که حلال و حرام را می شناسد و مردم را به سوی راه خدا دعوت می کند)

انتخاب امام :

همچنانکه پیامبر از سوی خدا انتخاب می شود و به سوی مردم فرستاده می شود باید جانشین او و وصی او هم از سوی خدا انتخاب شود زیرا امام و وصی باید همان شرایط پیامبر و نبی را داشته باشد و ویژگی خاص او را دارا باشد .

هرچه در مورد پیامبر گفته می شود که باید از سوی خدا باشد و به انتخاب بشر نمی تواند برگزیده شود ، همان دلایل هم در مورد امام و جانشین پیامبر می آید . چون اگر کسی بیاید که مردم را گمراه کند و به سوی آنچه که خدا نمی خواهد ببرد در نتیجه خلاف اراده خدا در بعثت پیامبران پیش می آید .

در قرآن می فرماید : وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ

(خدای متعال هر آنچه بخواهد خلق می کند و اختیار می نماید و برای مردم اختیار و انتخابی نیست)

امام و وصی پیامبر باید کسی باشد که علمش علم پیامبر و قدرتش قدرت پیامبر باشد .

خلیفه پیامبر باید عالم به تمام دین و مسلط به رموز کتاب آسمانی و راه هدایت باشد تا اینکه اعلم الناس به شمار آید .

او باید قادر به معجزاتی باشد که پیامبر در زمان خود انجام میداده و نیز همچنانکه پیامبر معصوم بوده ، جانشین و وصی او هم باید معصوم باشد ، زیرا نباید در بیان احکام و راه هدایت اشتباه و خطا نماید ، و نیز اگر مانند دیگران گناهکار باشد ، پس چه فرقی بین او و سایر انسان ها هست و چه دلیلی برای وجود او در منصب خلافت و جانشینی است ؟!

امام و وصی و جانشین پیامبر باید اعلم الناس و احکم الناس و اتقی الناس و احلم الناس و اشجع الناس و اسخی الناس و اعبد الناس باشد تا اینکه بتواند به تمامی سوالات مردم پاسخ دهد و تمامی شبهات مردم را جوابگو باشد و از نظر صفات ظاهری و باطنی هیچکس مانند او نباشد ، که هیچ گاه مردم با شور و مشورت و انتخابات نمی توانند چنین کسی را پیدا و انتخاب کنند و این تنها خداست که عالم به چنین کسی است ، او خالق همه انسان ها و ایجادکننده شرایع و ادیان آسمانی است و اوست که پیامبران را برمی گزیند و اوصیاء و جانشینان آنها را انتخاب می کند.

همه پیامبران ، جانشین و خلیفه و وصی داشته اند و این را می توان با مراجعه به کتب تاریخ و حدیث دانست و همچنین پیامبر آخرالزمان محمد مصطفی از این برنامه مستثنی نیست و ایشان هم به انتخاب خدای متعال وصی و جانشین داشته اند و اینرا به صراحت در مکانهای مختلف بیان کرده اند.

اگر ما معتقدیم که پیامبر لاینطق عن الهوی ، ان هو الا وحی یوحی که او سخنی از روی هوای نفس و بیهوده نمی گوید و سخن او چیزی جز وحی الهی نیست ، پیامبر هم در زمان ها و مکانهای مختلف به تواتر وصی و جانشین خود را که از سوی خدا انتخاب شده بود معرفی کرده بودند و مردم هیچ حقی برای انتخاب این امر نداشته اند .

 قرآن و امامت :

خدا در قرآن می فرماید :

و جعلناهم ائمة یهدون بأمرنا (الانبیاء :۷۲)

و ما آنها را امامانی قرار دادیم که به امر ما مردم را هدایت می کنند.

و نیز می فرماید : اني جاعلک للناس اماماً (البقره :۱۲۴)

من تو را برای مردم امام قرار دادم.

و نیز می فرماید: اني جاعل فی الارض خلیفة (البقره :۳۰)

من بر روی زمین خلیفه قرار داده ام .

و نیز می فرماید : انا جعلناک خلیفة فی الارض (ص:۲۶)

ما تو را خلیفه بر روی زمین قرار دادیم

و نیز می فرماید :

وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (البقره :۱۲۴)

و وقتی که خدا ابراهیم را امتحان نمود به کلماتی و فرمود من تو را بر مردم امام قرار دادم ابراهیم گفت و از ذریه و نسل من هم هستند کسانی که امام شوند ، فرمود ظالمین آنها به عهدی که من قرار خواهم داد نخواهند رسید و به منصب امامت نمی رسند.

که مراد از ظلم شاید گناهان باشد و این دلیل است بر عصمت امام .

در قرآن در این آیات بالا و در آیات دیگر خدای متعال بوضوح تعیین خلیفه و امام بر روی زمین را به خود نسبت داده و این منصب را به تعیین خود می داند همچنان هم پیامبر گرامی اسلام به صراحت این مطلب را بیان فرموده اند :

احمد بن حنبل در مسند از پیامبر گرامی اسلام چنین نقل می کند که فرمود:

الائمة من بعدي اثنا عشر بعدد نقباء بني اسرائیل (مسند:۳۹۸ و ۴۰۶/ج۱)

(امامان و اوصیاء پس از من ۱۲ عدد هستند به تعداد نقباء بنی اسرائیل)

و سیوطی از پیامبر اکرم چنین نقل می کند:

انّ عدة الخلفاء بعدي عدد نقباء بني اسرائیل (سیوطی ، در جامع الصغیر ج۱:۷۵)

(عدد خلفاء و اوصیاء پس از من به تعداد نقباء بنی اسرائیل است)

و در صحیح مسلم از پیامبر اکرم نقل گردیده که فرمود :

لايَزالُ الاِسلامُ قائما حتی تقوم الساعة و یکون علیهم اِثْني عَشَرَ خَليفَهً (صحيح مسلم ۳ / ۱۴۵۳ کتاب الامارة)

(دین تا روز قیامت پابرجا خواهد بود و بر مردم ۱۲خلیفه(پس ازمن)خواهد بود).

امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام :

خدای متعادل در قرآن به امامت علی علیه السلام در آیات متعدد و مختلف اشاره فرموده و آنرا بیان نموده است :

۱- آیه ولایت : إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُم راكِعُونَ»    (المائده :۵۵)

همه مسلمین و علماء اجماع دارند که این آیه درباره علی علیه السلام نازل گشته است . (به درستی که ولی شما خدا و رسولش و کسانی که ایمان آورده اند آنهائی که اقامه نماز می کنند و در آن حال زکات می پردازند(صدقه می دهند)درحالی که راکع و رکوع کننده هستند).

طبری در کتاب ذخائر العقبی صفحه ۸۸ چاپ قاهره به صراحت گفته که این آیه در مورد علی علیه السلام نازل شده است .

و شیخ نیشابوری در اسباب النزول صفحه ۱۴۸ چاپ مصر به صراحت گفته که این آیه در مورد علی علیه السلام نازل شده است .

و آلوسی در تفسیر روح المعانی ج۲ صفحه ۱۴۹ چاپ قاهره چنین بیان داشته که غالب اخبار برآنند که این آیه در علی کرم الله وجهه نازل شده است و فخر رازی در تفسیر کبیر ج۱۲ صفحه ۳۶ چاپ قاهره چنین گفته که از ابن عباس نقل شده که این آیه درباره علی علیه السلام است .

و در کتاب الجامع بین الصحاح السته که جامع الاصول نام گذاشته شده ج۹ص۴۷۸ چاپ قاهره آمده است که این آیه در علی علیه السلام نازل شده است.

توضیح آیه : برابر قرار دادن ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام با ولایت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ولایت خدای متعال دلیل این است که ولایت آنها بر مردم یکسان است . این برابری از درکنار هم آمدن این سه ولایت فهمیده می شود .

آیة التطهیر:

قوله تعالی: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً

(احزاب :۲۳)

به درستی که خدای متعال رجس و پلیدی را از شما خانواده دور نموده و شما را طاهر نموده است .

فاطمه زهرا (علیهاالسلام) مسلماً از اهل بیت هستند پس او معصومه و مطهره از تمامی پلیدیها و گناهها و اشتباهات می باشند . پس هرکس که او به امامت برگزیند بدون شک امام خواهد بود .

بزرگان علمای اهل تسنن بیان داشته اند که مصداق اهل بیت علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هستند که برای اثبات این موضوع خوب است به کتابهای زیر مراجعه گردد :

الکشف و البیان ج ۸ ص ۴۲ ، ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری .                                  اسباب النزول ص ۱۹۸ ، واحدی نیشابوری شافعی .                                   مسند ج ۵ ص ۷۸۲ ، احمد بن حنبل .                                                   در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل گردیده که فرمود:

مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مَيْتَة الجاهِلِيَّةً (اصول کافی : کتاب الحجه ، باب من مات ولیس له امام: ج۳)

(هر فردی بمیرد و امام خود را در زمان خود نشناسد در وقت مرگ به مرگ جاهلیت مرده است)

حال باید سؤال کرد که امام فاطمه زهرا علیها السلام چه کسی بوده است ؟

بدون شک امامش کسانی نبودند که بر آنها غضب کرده بود یعنی ابوبکر و عمر همچنانکه در تاریخ و در کتب حدیث من جمله صحیح بخاری و مسلم نقل گردیده است پس علی علیه السلام امام فاطمه زهرا بوده است .

و همچنین در آیه بالا علی علیه السلام از اهل بیت می باشد . چون بنابر روایات متعددی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیده است ایشان به مدت زیادی از خانه علی و فاطمه در هنگام نماز صبح می گذشتند و می فرمودند الصلاة الصلاة و سپس آیه بالا را تلاوت می نمودند:

و نیز به دلیل حدیث کساء که فریقین آنرا قبول دارند و علی علیه السلام نیز در زیر کساء قرار گرفت و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به اتفاق علی علیه السلام و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین علیهما السلام در یک مجلس در زیر آن کساء و عباء قرار گرفتند و سپس جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر را بر آنها خواند.

حدیثی در این مورد از امیرالمومنین علیه السلام وارد شده که فرمود:

جمعنا رسول اللّه‏ فی بیت أمّ سلمة أنا وفاطمة وحسنا وحسینا، ثم دخل رسول اللّه‏ صلى اللّه‏ علیه وآله وسلم فی کساء له، وأدخلنا معه ثمّ ضمّنا ثمّ قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهیرا. فقالت أمّ سلمة: یا رسول اللّه‏ فأنا ـ ودنت منه ـ فقال: أنت علی خیر أعادها رسول الله ثلاثا یصنع ذلک            «شواهد التنزیل :۳۱:۲» و «مسند احمد بن حنبل:۵:۷۸۲» و صحیح مسلم ص۱۲۰۷ ح۲۴۲۴».

(پیامبر گرامی اسلام ما را در خانه ام سلمه جمع نمود ، من و فاطمه و حسن و حسین را سپس پیامبر به زیر عباء و کساء داخل شد و ماهم با او داخل شدیم سپس ما را دربرگرفت و فرمود : خدایا ایشان اهل بیت من هستند از اینان پلیدی را دور کن و آنان را طاهر کن)

سپس ام سلمه عرض کرد یا رسول الله پس من چه و نزدیک به کساء شد . پس پیامبر فرمود تو بر خیر هستی و سه بار آنرا اعاده کرد.

و در تفسیر کنیز الدقائق: ۳۷۷:۱۰ و ذخائر العقبی طبری :۱۹۳ این مطلب بوضوح وارد شده که ابابکر اذعان دارد که امیرالمومنین علی از اهل بیت است .

و در مورد آیه تطهیر از ابی سعید خدری چنین آمده :

عن ابی سعید الخدری فی هذه الایه : إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ، چنین گفت این آیه در مورد ۵ نفر نازل شده است در رسول الله و علی و فاطمه و حسن و حسین (شواهد التنزیل ، ۲۵:۲)

آیه لکل قوم هاد :

قوله تعالی: انما أنت منذر و لکل قوم هاد (الرعد :۷)

ای پیامبر تو هشدار دهنده هستی و برای هر قومی هدایت کننده وجود دارد .

علمای أهل تسنن بر این باورند که این آیه در مورد علی علیه السلام نازل گشته است .

( مستد رک ج ۳:۱۲۹ و تفسیر رازی ج۱۹:۱۴ و تفسیر ابن کثیر ج۲:۵۰۱ و تفسیر طبری ج۱۳:۶۳ و تفسیر روح المعانی آلوسی ج۱۳:۹۷ )

آیة الشهاده :

قوله تعالی: قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ (الرعد:۴۳)

علامه شیخ سلیمان قندوزی در ینابیع المودة صفحه ۱۰۲ چاپ استامبول چنین می گوید که ثعلبی و ابن المغازلی به سند خود از عبدلله بن عطا نقل می کنند که با امام محمدالباقر (علیه السلام) در مسجد بودم پس ابن اعبدلله بن سلام را دیدم پس به او گفتم این همان فرزند کسی است که در نزدش علم کتاب است او هم گفت به درستی که او علی بن ابیطالب علیهما السلام است .

و سیوطی در کتاب اتقان ج۱: ۱۳ چاپ قاهره و قرطبی در جامع احکام قرآن :۳۳۶:۹ چاپ قاهره به اختصاص آیه کریمه به علی بن ابیطالب علیهما السلام اذعان نموده اند .

در آیه بالا خدا می فرماید : بگو به آنها ای پیامبر همین کفایت می کند که خدا و آنکس که نزد او علم کتاب است شاهد بین من و شما باشد .

همین آیه که در شأن و منزلت علی علیه السلام نازل شده است دلالت کافی بر آن دارد که علی بن ابیطالب وصی و جانشین پیامبر و دارای علم پیامبر است و کسی که چنین است را نمی توان رها کرد و به اشخاص بی لیاقت و نادان مراجعه نمود.

عقل و دین و تمامی وجدان حکم می کند که انسان برای حفظ دینش باید به امام امیر المومنین علی علیه السلام رجوع کند و پیرو او باشد و الاّ خسر الدنیا و الآخره می گردد(هم در دنیا و هم در آخرت زیان خواهد دید)

خدای متعال خود امام و وصی و جانشین و صاحب علم پیامبر را معین و مشخص کرده است و لزومی ندارد که انسان به هوای نفس و شیطان رجوع کند و از ولایت و امامت علی علیه السلام دست بردارد .

 آیة المباهله :

قوله تعالی: فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ

(آل عمران :۶۱)

(ای پیامبر بگو به آنها بیائید فرزندان خودمان و فرزندان شما و زنان خودمان و زنان شما و نفس های خودمان و نفسهای شما را برای مباهله دعوت کنیم)

تمامی مسلمانان اتفاق و اجماع دارند که در داستان مباهله حضرت پیامبر فقط علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را از طرف خود دعوت نمود و علی را نفس خود خطاب کرد.

احکام القرآن ج ۲ ص ۱۸ ، جصاص                                                     معرفة علوم الحدیث ص ۵۰ ، حاکم نیشابوری                                                   مسند ج ۱ ص ۲۸۰ ، احمد بن حنبل                                                 صحیح مسلم ص ۱۱۹۸ و ص ۱۱۹۹                                               سنن ترمذی ص ۱۰۶۴                                                                     المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۳۶۰ ، حاکم نیشابوری                             تفسیر الکشاف ص ۱۷۵ ، زمخشری                                                   .

آیه اکمال الدین و اتمام النعمة :

قوله تعالی : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏ (مائده :۳)

امروز دین شما را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام کردم .

تمامی مسلمانان اتفاق و اجماع دارند که این آیه در روز غدیر خم نازل شده آنهم پس از اعلان ولایت و امامت علی علیه السلام از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله ، پس کمال دین و تمام نعمت به امامت علی علیه السلام است و این ولایت و امامت از سوی خدا معین و تعیین گردیده است .

نزول این آیه در غدیر خم در تفسیر فخر رازی :۵۲۹:۳ و در تاریخ ابن کثیر ۳۳۳:۶ و تاریخ الکامل ۱۳۴:۲ بیان شده است .

علی علیه السلام در احادیث:

حدیث الغدیر:

پیامبر گرامی اسلام در غدیر خم که منطقه ای بین مکه و مدینه است حجاج و مردم را جمع نمود و در آنجا خطابه ای ایراد کرد و مردم را به ولایت امیر المومنین علی دعوت نمود و آنها را به پیروی از او فراخواند.

در آنجا او فرمود ” قال رسول الله : اَیُّهَا النّاسُ مَن اَولَی النّاسِ بِالمُؤمِنینَ مِن اَنفُسِهِم قالوا: الله و رسوله أعلم قال ان الله مولای و انا مولی المؤمنین و انا أولی بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فعلی مولاه یقولها ثلاث مرات (و فی لفظ احمد امام الحنابله اربع مرات) ثم قال اللهم وال مَن والاه و عاد مَن عاداه و أحب مَن أحبه و أبغض مَن أبغضه و انصر مَن نصره و اخذل مَن خذله و أدر الحق معه حیث دار ألا فلیبلغ الشاهد الغایب ثم لم یتفرقوا حتی نزل امین وحی الله یقوله الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَكُمُ الاسْلامَ دینا ” .

فقال رسول الله : الله اكبر علی اكمال الدین و اتمام النعمة و رضی الرب برسالتي و الولایة لعلي مِن بعدي ثم طفق القوم یُهنّون امیرالمومنین و ممن هنّأه في مقدم الصحابة الشیخان ابوبكر و عمر كلٌّ یقول بخٍ بخٍ لك یابن أبي طالب أصبحتَ و أمسیتَ مولای و مولا كل مؤمنٍ و مؤمنة .

پیامبر فرمود : ای مردم چه کسی از مؤمنین به خودشان برتر و اولویت دارد (یعنی مقدم است) مردم گفتند : خدا و پیامبرش عالم ترند به آن .

پیامبر فرمورد: به درستی که خدا مولای من است و من مولای مؤمنین هستم و من به آنها از خودشان مقدم هستم . پس هرکس که من مولای او هستم علی مولای اوست که سه بار این جمله را تکرار فرمودند.

سپس فرمود: خداوندا سرپرستی کن کسی را از تو تبعیت می کند و دشمنی کن با کسی که او را دشمن می دارد و دوست بدار کسی که او را دوست می دارد و دشمن بدار کسی که اورا دشمن می دارد و پیروز کن کسی را که او را پیروز کند و خوار بدار آن کس را که او را خوار می دارد و حق را با او بگردان به جهتی که او می گردد (او محور حق است)

ای مردم کسانی که اینجا حضور دارند به آنها که غائبند این خبر را ابلاغ کنند و سپس مردم متفرق نشدند تا اینکه جبرئیل نازل شد و وحی را از سوی خدا آورد : امروز من دین شما را کامل کردم و نعمتها را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما قرار دادم .

پس پیامبر فرمود: الله اکبر که دین کامل گشت و نعمت تمام شد و خدای متعال به رسالت من و ولایت علی بی ابیطالب پس از من راضی شد .پس مردم به امیرالمومنین علی تبریک گفتند و در پیشاپیش آنها ابوبکر و عمر بودند و هر کدام این شعار را می دادند : بر تو مبارک باد ای علی بن ابیطالب ، صبح کردی و شب نمودی و تو مولای هر مومن و مومنه ای خواهی بود.

امیر المومنین علی علیه السلام در مکانهای مختلف به حدیث غدیر استشهاد نموده اند : روز شوری و ایام عثمان و روز جمل و صفین و در حدیث الرکبان در کوفه که باید در این زمینه به کتاب الغدیر : ۵۶:۱ و ۲۱۳ مراجعه کرد.

و نیز به کتاب الولایه محمد بن جریر الطبری مراجعه شود و نیز به تاریخ ابن کثیر ج۶ صفحه ۳۳۲ و تاریخ الکامل ج۲ صفحه ۱۳۴ مراجعه شود .

حدیث دعوة العشیره :

پیامبر گرامی اسلام در اوایل بعثت ، علی علیه السلام را موظف نمود که بنی عبدالمطلب را دعوت نماید و برای آنان غذایی تهیه کند. در آن مجلس که سه مرتبه تکرار شد پیامبر اسلام از آنان خواست که هر کس او را یاری نماید او برادرش در دین خواهد بود و خلیفه و وصی او پس از او خواهد بود ولی در هر سه مجلس کسی جزء علی بن ابیطالب این دعوت را نپذیرفت که در آنجا پیامبر به آنها فرمود: هذا أخي و وصيّ و خلیفتي مِن بعدي . این فرد (اشاره به علی) برادرم و وصیّم و خلیفه ام پس از من خواهد بود .

شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۳: ۲۶۳ /مسند احمد ج۱:۱۱۱ تاریخ طبری ج۲ :۲۱۷

حدیث منزلت :

احمد بن حنبل در مسندش و هریک از بخاری و مسلم در صحیح خود در داستان تبوک آورده اند که پیامبر وقتی به تبوک می رفت علی را در مدینه بجای خود نهاد پس علی علیه السلام عرض کرد هیچگاه به جایی نمی رفتی ای پیامبر مگر من با تو بودم ولی پیامبر در جواب فرمود:                                          اَما تَرضی اَن تَکونَ مِنِّي بِمَنْزَلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی اِلّا اَنَّهُ لانَبِيّ بَعدی؟

آیا راضی نمی شوی که تو نسبت به من بمانند هارون نسبت به موسی باشی الا اینکه پیامبری پس از من نخواهد بود.

مسند احمد بن حنبل ج۱ صفحه ۳۱ و مستدرک ج۳ :۱۳۲و صحیح مسلم ص۱۱۹۸ و ص۱۱۹۹ .

حدیث علي مع الحق و الحق مع علي :

این حدیث از احادیث متواتر در بین مسلمانان است .

خطیب بغدادی در تاریخش ج۱۴ صفحه ۳۲۱ از ابی ذر نقل نموده که گفت : بر ام سلمه وارد شدم و دیدم او گریه می کند علی را ذکر می کند و به یاد می آورد ، او سپس گفت : از سول خدا شنیدم که می فرمود: علی مع الحق و الحق مع علی (علی همراه حق است و حق همراه علی است)

 حدیث مواساة :

قال صلی الله علیه و آله : ” انّ علیّاَ مِنّي و أنا منه و هو وليّ کل مؤمن ” .

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند : به درستی علی از من و من از او هستم و او ولی هر مومنی است .

(المستدرک ۱۱:۳) (سنن ترمذی: باب مناقب علی علیه السلام)                 (مسند احمد:۴۳۷:۴) (کنزل العمال :۱۵۴:۴)

حدیث الثقلین :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ” اني تارك فيكم خليفتين كتاب الله و أهل بيتي وإنهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض ” .

(پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند : من دو خلیفه در بین شما می گذارم کتاب خدا و اهل بیتم را و آندو از هم جدا نمی شوند تا اینکه در کنار حوض به من بازگردند.)

(احمد بن حنبل در مسند: ۱۸۲:۵ و ۱۸۹)

و استفاده ای که از این حدیث می توان کرد به این شرح است :

۱- کتاب و عتره (اهل بیت) از هم جدا نمی شوند و این دلیل است بر علم اهل بیت به کتاب و اینکه آنها مفسر کتاب یعنی قرآن هستند .

۲- اینکه اهل بیت عِدل و مساوی قرآن آورده شده دلیل بر این است که همچنانکه باید از قرآن پیروی کرد از اهل بیت نیز باید پیروی کرد.

۳- آنها مانند قرآن معصومند.

حدیث مثل أهل بیتي کسفینة نوح :     

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : مَثَلُ أهلِ بَيتي مَثَلُ سَفينَةِ نُوحٍ ؛ مَن رَكِبَها نَجی و مَن تَخَلّفَ عَنها غَرِقَ .

(پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : مثال اهل بیت من در بین شما مانند مثال کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شود و به آن تمسک کند نجات پیدا می کند و هر کس از آن دوری کند غرق می شود)

(حاکم در مستدرک :۱۵۱:۳)

حدیث : قال رسول الله صل الله علیه و آله : مَن سَرّه أن یحیی حیاتي و یموت مماتي و یَسکُنُ جنَّة عَدن غَرَسَها رَبّی فَلیُوال عَلیّا مِن بعدي وَلیَقتَد بِالأئمّة مِن بَعدي فَإنّهم عترَتي خُلقوا مِن طینَتي .

پیامبر فرمودند : هرکس که خوشنود شود به اینکه مانند من زندگی کند و مانند من بمیرد و در بهشت عدنی که پروردگار من آنرا کاشته و ساخته مسکن گزیند پس از علی پس از من پیروی کند و به ائمه پس از من اقتداء کند زیرا که آنها عترت من هستند و از طینت من خلق شده اند.

(ابونعیم در حلیة الاولیاء ۸۶:۱)

حدیث ابن عباس :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : انَّ خُلَفائي و اوصیائي و حُجَجِ اللهِ علی الخَلقِ بعدي اثنا عشر اوَّلُهم أخي و آخِرُهم المهديُّ فَیَنْزِلُ روحُ الله عیسی بن مریم ـ علیه السّلام ـ فَیُصلِّي خَلْفَ المهدي و تشرق الارض بنور ربّها و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب.

(پیامبر فرمودند: به درستی خلفاء من و اوصیاء من و حجت های خدا بر مردم پس از من دوازده نفر هستند اول آنها علی و آخر آنها مهدی است پس حضرت عیسی ابن مریم بر او فرود می آید و در پشت حضرت مهدی نماز می خواند و زمین را او از نور خدایش روشن می سازد و حکومت او تمامی مشرق زمین و مغرب زمین را فرا می گیرد) (احقاق الحق :۵۲:۱۴ و ۷۳) (مودة القربی) .

 معاد :

آخرین اصل از اصول عقائد معاد است .

اعتقاد به معاد یک ضرورت عقلی است که در خود فطرت آدمی وجود دارد .

انسان می تواند از خود سؤال کند که مگر می شود در نهایت و پس از این دنیای فانی عدالت اجرا نگردد . اگر خدایی هست و ما برای هدفی خلق شده ایم می شود نتیجه ای برای این امتحانات متفاوت دنیا وجود نداشته باشد . آن کس که ظلم کرده است نتیجه عمل خود را نبیند و آنکس که خوبی کرده ، نتیجه خوبی خود را ببینند.

معاد لازمه عدالت خدای متعال است . ما معتقدیم که خدا عادل است و عدالت اقتضاء می کند که انسان ها نتیجه اعمال خود در دنیا را ببینند که در نتیجه بهشت و جهنم برای این منظور بوجود آمده اند.

معاد و بازگشت پس از مرگ و آغاز یک زندگی جدید پس از مرگ مورد اتفاق تمامی مسلمانان بلکه مورد اتفاق تمامی ادیان آسمانی است .

آنچه که اجماعی است و در قرآن و دیگر کتب آسمانی بر آن تأکید گردیده معاد جسمانی است و بعضی از فلاسفه که قائل به معاد جسمانی نیستند راهی اشتباه را رفته اند.

علامه مجلسی در بحارالانوار می فرماید : بدان اعتقاد به معاد جسمانی از چیزهایی است که جمیع اهل ادیان آسمانی بر آن اتفاق دارند و این از ضروریات دین اسلام است و منکر این عقیده از زمره مسلمین خارج است و آیات کریمه نص در این مطلب دارد و معقول نیست تأویل و توجیه آن ، و روایات در این زمینه متواتر است به نحوی که ممکن نیست ردّ روایات و خدشه در آنها ولی بعضی از فلاسفه ملحد آن را انکار کرده اند.

(بحارالانوار ۴۷:۷)

و نیز می فرماید: شک نیست که تکذیب کردن معاد جسمانی کفر است و مستلزم تکذیب رسول خدا و تکذیب ائمه طاهرین علیهم السلام می باشد و فلاسفه یونان تکذیب این معاد جسمانی را نموده اند. (حق الیقین)

در قرآن آیات صریحاً این بازگشت را بیان می نمایند:

مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى (طه : ۵۵ )

(از زمین شما را خلق کردیم و به آن شما را باز می گردانیم و از آن شما را خارج می سازیم در زمانی دیگر)

وَ أَنَّ السَّاعَة آتِیَة لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ (حج : ۷)

(و به درستی که قیامت آمدنی است و هیچ شکی در آن نیست و خدای متعال تمامی کسانی که در قبرهایشان هستند را باز می گرداند)

و همچنین آیات محاسبه خلق در قیامت بسیار است . آیاتی که به صراحت بیان می دارد که مردم محاسبه خواهند شد .

فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ فلنقصنّ علیهم بعلم و ما کُنّا غائبین (اعراف :۷۶)

(پس حتما خواهیم پرسید از کسانی که به سوی آنان رسولانی را فرستادیم و نیز از رسولان و پیامبران هم سؤال خواهیم نمود که آیا پیام ما را رسانیدید پس حتماً آنچه را که انجام داده اند بر آنها خواهیم خواند تا بدانند ما از آنها غائب نبوده ایم).

و در نتیجه این تحقیق و محاسبه در قیامت انسانها به سوی بهشت یا جهنم خواهد رفت .

خدای متعال می فرماید: بَلَی مَن کَسَبَ سَیِّئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِیـئَتُهُ فَأُوْلَـئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ و الّذین آمَنوا وعَملوا الصّالِحات اولئکَ أصحابُ الجنة هُم فیها خالِدون     (بقره ۸۲-۸۱)

آری آن کس که گناه و بدی نموده و اشتباه و کجی او را احاطه کرده است پس آنها اهل جهنم هستند و در آن ابدی خواهند بود و کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند آنها بهشتی هستند و در آن ابدی خواهند بود .

نتیجه :

معاد و قیامت و بازگشت انسان مسئله ای عقلی و منطقی است زیرا که اگر چنین نباشد امیدی به زندگی نخواهد بود و هر کس هر عملی را که انجام دهد مجاز خواهد بود زیرا که باز خواست کننده ای وجود نخواهد داشت و اصلا عمل و کار خوب و پسندیده معنی نخواهد داشت و عدالت نیز بی معنی خواهد بود و ظلم و مظلومیت نیز مفهومی نخواهد داشت و …..

و این منتهای فاجعه و بی معنی بودن زندگی و حیات انسانی است و عقل چنین نمی گوید بلکه معتقد است که این زندگی هدفمند و دارای اساسی محکم و منطقی است و مقتضای چنین حیاتی وجود معاد و قیامت است .